برای یک نفر سوپ بیار»
متشکرم قربان.» بیرون رفت و در را بست. من به روزنامه ها و جنگی که در روزنامه ها بود برگشتم و سودا را آهسته روی یخی که توی ویسکی بود ریختم. می بایست به آنها بگویم که یخ توی ویسکی نیندازند. یخ را جدا بیاورند. به این طریق آدم می بیند که چه قدر ویسکی توی لیوان هست و ویسکی با سودا ناگهان رقیق نمی شود. می بایست یک شیشه ویسکی بگیرم و به آنها بگویم که یخ و سودا بیاورند. راهش این است. ویسکی خوب خیلی مطبوع است. یکی از چیزهای مطبوع زندگی ست.
چی فکر میکنی عزیزم؟» راجع به ویسکی.» راجع به ویسکی چی؟»| راجع به این که چه قد چیز خوبی ست.» کاترین شکلک درآورد، گفت: «خیلی خوب.»|
سه هفته در آن هتل ماندیم. بد نبود، تالار غذاخوری اغلب خالی بود و ما اغلب شب ها در اتاق خودمان شام می خوردیم. در شهر قدم می زدیم و راه آهن کوهستانی که چرخهای دندانه دار داشت سوار می شدیم و به اوشی می رفتیم و کنار دریاچه گردش می کردیم. هوا کاملا گرم شده بود و مانند بهار بود. گفتیم کاش به کوهستان بر می گشتیم، ولی هوای بهاری چند روزی بیشتر نپایید و بعد سرمای سخت آخر زمستان دوباره آمد.
کاترین چیزهایی را که برای بچه لازم داشت از شهر خرید. من برای ورزش مشت زنی به یک ورزشگاه در خیابان سرپوشیده می رفتم. معمولا صبح ها می رفتم و کاترین تا دیروقت در رخت خواب می ماند. در روزهای بهار کاذب خیلی خوش بود که بعد از مشت زنی بروم زیر دوش و بعد در خیابان قدم بزنم و بوی بهار را در هوا بشنوم و به یک کافه بروم و بنشینم و
متشکرم قربان.» بیرون رفت و در را بست. من به روزنامه ها و جنگی که در روزنامه ها بود برگشتم و سودا را آهسته روی یخی که توی ویسکی بود ریختم. می بایست به آنها بگویم که یخ توی ویسکی نیندازند. یخ را جدا بیاورند. به این طریق آدم می بیند که چه قدر ویسکی توی لیوان هست و ویسکی با سودا ناگهان رقیق نمی شود. می بایست یک شیشه ویسکی بگیرم و به آنها بگویم که یخ و سودا بیاورند. راهش این است. ویسکی خوب خیلی مطبوع است. یکی از چیزهای مطبوع زندگی ست.
چی فکر میکنی عزیزم؟» راجع به ویسکی.» راجع به ویسکی چی؟»| راجع به این که چه قد چیز خوبی ست.» کاترین شکلک درآورد، گفت: «خیلی خوب.»|
سه هفته در آن هتل ماندیم. بد نبود، تالار غذاخوری اغلب خالی بود و ما اغلب شب ها در اتاق خودمان شام می خوردیم. در شهر قدم می زدیم و راه آهن کوهستانی که چرخهای دندانه دار داشت سوار می شدیم و به اوشی می رفتیم و کنار دریاچه گردش می کردیم. هوا کاملا گرم شده بود و مانند بهار بود. گفتیم کاش به کوهستان بر می گشتیم، ولی هوای بهاری چند روزی بیشتر نپایید و بعد سرمای سخت آخر زمستان دوباره آمد.
کاترین چیزهایی را که برای بچه لازم داشت از شهر خرید. من برای ورزش مشت زنی به یک ورزشگاه در خیابان سرپوشیده می رفتم. معمولا صبح ها می رفتم و کاترین تا دیروقت در رخت خواب می ماند. در روزهای بهار کاذب خیلی خوش بود که بعد از مشت زنی بروم زیر دوش و بعد در خیابان قدم بزنم و بوی بهار را در هوا بشنوم و به یک کافه بروم و بنشینم و