نام کتاب: وداع با اسلحه
خیلی خوب.» آمد و روی تخت خواب نشست. «عزیزم، میدونم که برای تو لطفی ندارم. مثل یک بشکه آرد می مونم.»
نه این طور نیست. تو قشنگ و شیرین هستی.» خلاصه هرچی هستم تو رو که با من ازدواج کردهای مغبون کرده ام.» نه این طور نیست، تو همیشه از پیش خوشگل تری» ولی عزیزم، دوباره شکمم کوچیک میشه.» حالا هم شکمت کوچیکه.» مشروب خورده ای؟» فقط ویسکی سودا.» | گفت: «حالا یکی دیگه می آرند. بعد بگیم شام مون رو بیارند بالا.»
اگه این کارو بکنیم خوب میشه.» «پس دیگه بیرون نمی ریم، آره؟ امشب همین تو می مونیم.» گفتم: «بازی می کنیم.»
کاترین گفت: «من به قدری شراب می خورم. برام بد نیست. شاید تونستیم از اون شراب کاپری سفید که اول می خوردیم گیر بیاریم.»
گفتم: «می دونم که می تونیم. تو هتل های این قدری شراب ایتالیایی دارند.» |
پیش خدمت در زد. ویسکی را با یخ در یک لیوان آورد که توی سینی پهلوی یک شیشه کوچک سوداگذاشته بود.
گفتم: «متشکرم. بذارش اینجا. ممکنه لطفأ شام دو نفر رو با دو شیشه کاپری سفید توی یخ بیاری بالا؟»
میل دارید شامتون را با سوپ شروع کنین؟» کت تو سوپ می خوای؟»
«آره.»

صفحه 367 از 395