نام کتاب: وداع با اسلحه
میلولید و اثاثه را باز می کرد، من ویسکی سودایم را نوشیدم و روزنامه
خواندم.
کاترین گفت: «می دونی چی باید گیر بیارم، عزیزم؟» «چی؟» لباس بچه. کمتر مردم به ماه من می رسند که لباس بچه نداشته باشند.» خب می تونی بخری.)
می دونم. فردا همین کار رو خواهم کرد. اول می بینم چه چیزهایی لازمه.»|
تو باید بدونی. خودت پرستار بوده ای.» «ولی کمتر اتفاق می افتاد که سربازها تو بیمارستان بچه دار بشن.»
من که شدم.» کاترین با بالش به من زد و ویسکی سودایم را پاشید. گفت: «یکی دیگه برات خبر می کنم. متأسفم که ریخت.»
چیزی توش نمونده بود. بیا اینجا رو تخت خواب» | نه. باید یه کاری کنم که این اتاق به ریختی به خودش بگیره.» ریخت چی؟ ریخت خونه خودمون.» پس پرچم متفقین رو آویزون کن.» «اوه، خفه شو.» دوباره بگو.» | «خفه شو.» گفتم: «چه قد با احتیاط میگی. مثل این که نخوای آدم رو برنجونی» نمی خوام دیگه.» | پس بیا رو تخت خواب.)

صفحه 366 از 395