ناهار با قطاری که پایین می رفت حرکت کردیم. خانم و آقای گوتینگن تا ایستگاه با ما آمدند و آقای گوتینگن اثاثه ما را روی سورتمه توی گل و شل هل داد. زیر باران در ایستگاه ایستادند و برای خداحافظی دست تکان دادند.
کاترین گفت: «مردمون خیلی خوبی بودند.» با ما خیلی خوب بودند.» در مونترو سوار قطار لوزان شدیم. از پنجره به جایی که مدتی زندگی کرده بودیم نگاه می کردیم؛ از بس که ابر بود آدم کوه را نمی دید. قطار در ووه ایستاد، بعد راهش را ادامه داد. از کنار دریاچه می گذشت و از سوی دیگرش کشتزارهای خیس قهوه ای رنگ و جنگل های برهنه و خانه های تر پیدا بود. وارد لوزان شدیم و به یک هتل متوسط رفتیم. هنگامی که با درشکه از خیابان گذشتیم و از دروازه درشکه رو هتل داخل شدیم هنوز باران می بارید. دربانی که کلیدهای برنجی روی یقه اش داشت، و آسانسور و قالی های کف اتاق ها و دستشویی های سفید و لوله کشی براق و درخشان، و تخت خواب برنجی و اتاق خواب بزرگ و راحت، همه اینها پس از خانه گوتینگن تجملات پرشکوهی به نظر می آمد. پنجره های اتاق رو به یک باغچه تر باز می شد که دورش دیواری داشت که رویش حصار آهنی کار گذاشته بودند. در آن سوی خیابان، که سراشیبی تندی بود، هتل دیگری بود که باغچه و دیواری نظیر همین داشت. من باران را که در حوض باغچه می بارید تماشا می کردم.
کاترین همه چراغها را روشن کرد و شروع کرد به باز کردن اثاثه. من یک ویسکی سودا خبر کردم و روی تخت خوابم دراز کشیدم و سرگرم خواندن روزنامه هایی شدم که در ایستگاه خریده بودم. مارس ۱۹۱۸ بود و حمله آلمان در فرانسه آغاز شده بود. همچنان که کاترین دور و بر اتاق
کاترین گفت: «مردمون خیلی خوبی بودند.» با ما خیلی خوب بودند.» در مونترو سوار قطار لوزان شدیم. از پنجره به جایی که مدتی زندگی کرده بودیم نگاه می کردیم؛ از بس که ابر بود آدم کوه را نمی دید. قطار در ووه ایستاد، بعد راهش را ادامه داد. از کنار دریاچه می گذشت و از سوی دیگرش کشتزارهای خیس قهوه ای رنگ و جنگل های برهنه و خانه های تر پیدا بود. وارد لوزان شدیم و به یک هتل متوسط رفتیم. هنگامی که با درشکه از خیابان گذشتیم و از دروازه درشکه رو هتل داخل شدیم هنوز باران می بارید. دربانی که کلیدهای برنجی روی یقه اش داشت، و آسانسور و قالی های کف اتاق ها و دستشویی های سفید و لوله کشی براق و درخشان، و تخت خواب برنجی و اتاق خواب بزرگ و راحت، همه اینها پس از خانه گوتینگن تجملات پرشکوهی به نظر می آمد. پنجره های اتاق رو به یک باغچه تر باز می شد که دورش دیواری داشت که رویش حصار آهنی کار گذاشته بودند. در آن سوی خیابان، که سراشیبی تندی بود، هتل دیگری بود که باغچه و دیواری نظیر همین داشت. من باران را که در حوض باغچه می بارید تماشا می کردم.
کاترین همه چراغها را روشن کرد و شروع کرد به باز کردن اثاثه. من یک ویسکی سودا خبر کردم و روی تخت خوابم دراز کشیدم و سرگرم خواندن روزنامه هایی شدم که در ایستگاه خریده بودم. مارس ۱۹۱۸ بود و حمله آلمان در فرانسه آغاز شده بود. همچنان که کاترین دور و بر اتاق