نام کتاب: وداع با اسلحه
می تونیم بریم پایین، تو مونترو بمونیم.» چرا لوزان نریم؟ بیمارستان اونجاست.»
خیلی خوب. ولی من فکر کردم اونجا شهری ست که از اون که ما می خوایم بزرگ تره.» |
«ما تو یه شهر بزرگ هم می تونیم همین قدر تنها باشیم؛ شاید لوزان خوب باشه.»
پس چه وقت بریم؟» |
برای من مهم نیست. هر وقت بخوای عزیزم. اگه تو نخوای من هم نمی خوام از اینجا برم.» |
بینم هوا چه طور میشه.»| سه روز باران بارید. اکنون تمام برفهای روی کوهسار پایین ایستگاه رفته بود. جاده سیلی از برفاب گل آلود بود. آن قدر خیس و شل بود که نمی شد بیرون رفت. صبح سومین روز باران تصمیم گرفتیم که به شهر برویم.
گوتینگن گفت: «اشکالی نداره آقای هنری. لازم نیست قبلا به من اطلاع بدید. فکر نمی کنم حالا که دیگه هوای بد شروع شده شما مایل به ماندن باشید.
گفتم: «به هرحال برای خاطر خانم باید نزدیک بیمارستان باشیم.» | گفت: «ملتفت هستم. بعد یک وقتی برمیگردین با کوچولو اینجا بمونین ؟ » بله، اگه جا داشته باشین.»
بهار که هوا خوبه می توانید بیایید، کیف کنید. کوچولو را با پرستارش توی اتاق بزرگی که حالا درش بسته ست می گذاریم، شما و خانم هم می توانید همین اتاق خودتان را که رو به دریاچه ست بگیرید.»
گفتم: «راجع به آمدن بهتون مینویسیم.» اثاثه مان را بستیم و بعد از

صفحه 364 از 395