نام کتاب: وداع با اسلحه
فصل چهلم
زندگی خوشی داشتیم. ماه های ژانویه و فوریه را گذراندیم. زمستان خیلی خوب بود و ما خوش بودیم. چند بار مدت های کوتاهی باد گرم وزید و برف ها نرم شد و هوا مانند بهار شد، ولی هربار باز سرمای سخت و زلال آمد و زمستان برگشت. در ماه مارس نخستین شکست به زمستان وارد شد. شب باران آغاز شد. تمام صبح همچنان بارید و برف ها را برفاب کرد و کوهسار را غم انگیز ساخت. روی دریاچه و دره ابر بود. در بلندی های کوه باران می بارید. کاترین گالش های سنگینی به پا کرد و من چکمه های لاستیکی آقای گوتینگن را پوشیدم و زیر چتر در برفاب و آب روان که یخها را از روی جاده می شست و جاده را برهنه می ساخت تا ایستگاه رفتیم و پیش از ناهار برای یک لیوان ورموت سری به رستوران زدیم. صدای باران را از بیرون می شنیدیم.
به نظر تو باید برگردیم شهر؟» کاترین پرسید: «به نظر تو چه طور؟»
«اگه زمستون تموم شده و قراره همین طور بارون بیاد، دیگه این بالا لطفی نداره. چه قدر دیگه تا آمدن کاترین کوچولو مونده؟»
تقریبا یک ماه، شاید کمی بیشتر.»

صفحه 363 از 395