نام کتاب: وداع با اسلحه
از بین رفته.»
فکر می کنم من دوست شون بدارم. ممکنه خیلی هم دوست شون بدارم.»
«بذار راجع به اونها فکر نکنیم، وگرنه دلم براشون شور می زنه.» پس از مدتی گفتم: «اگه خستگیت در رفته، پاشو بریم.»
در جاده به راه خود ادامه دادیم. اکنون هوا تاریک شده بود و برف زیر پوتین های ما جیرجیر می کرد. آن شب خشک و سرد و خیلی زلال بود.
کاترین گفت: «من ریش تورو دوست دارم. خیلی خوب شده. چه قد سفت و محکم به نظر می آد، اون وقت چه قدر نرمه، چه کیفی داره.» |
ریش داشته باشم بیشتر دوست داری تا این که نداشته باشم؟» |
این طور خیال می کنم. می دونی عزیزم، حالا دیگه تصمیم گرفته ام موهام رو کوتاه نکنم تا وقتی کاترین کوچولو دنیا بیاد. حالا خیلی گنده و خانم بزرگ به نظر می آم. ولی بعد از این که دنیا اومد و من دوباره شکمم کوچیک شد اونوقت موهام رو کوتاه می کنم. برات یه زن خوب و کام تازه ای می شم. با هم می ریم سلمونی کوتاهش می کنیم. با این که من خودم تنها میرم و برمیگردم غافل گیرت می کنم.» من چیزی نگفتم.
مانع من که نمی شی. آره؟» | «نه. گمان می کنم قشنگ می شه.»
« آخ، تو چه قد شیرینی. شاید هم من قشنگ بشم عزیزم، لاغر بشم و این قد به نظرت خوشگل بشم که دوباره از سر نو عاشقم بشی.»
گفتم: «گم شو. من همین حالا هم به قدر کافی عاشق تو هستم. دیگه چه خیالی برام داری؟ می خوای خاکسترنشینم کنی؟»
« آره می خوام خاکسترنشینت کنم.» گفتم: «خوب، من هم همین رو می خوام.»

صفحه 362 از 395