نام کتاب: وداع با اسلحه
گفتم: «بخواب.)
خیلی خوب. بیا هردوتامون درست در یک لحظه خواب بریم.» خیلی خوب» | ولی این طور نشد. من مدت درازی بیدار بودم و همین طور فکر می کردم و کاترین را تماشا می کردم که خوابیده بود و مهتاب روی چهره اش افتاده بود. بعد من هم به خواب رفتم.

صفحه 358 از 395