نام کتاب: وداع با اسلحه
باشی. این زندگی رو با هم خواهیم داشت، آره؟»
حالا می خوای جلو دراز شدن ریشم رو بگیرم یا بذارم همین طور دراز بشه.) «بذار دراز بشه. بامزه میشه. شاید تا عید نوئل دراز بشه.»
حالا می خوای شطرنج بازی کنیم؟» من دلم می خواد با تو بازی کنم.» نه. بیا شطرنج بازی کنیم.» بعدش بازی می کنیم.» «آره.»
خیلی خوب.»
صفحه شطرنج را آوردم و مهره ها را چیدم. بیرون هنوز سخت برف می بارید.
یک بار هنگام شب بیدار شدم و دانستم که کاترین هم بیدار است. ماه از پنجره می تابید و سایه میله های پنجره را روی تخت خواب انداخته بود.
بیداری عزیزم؟» | «آره، خوابت نمی بره؟»|
همین حالا بیدار شدم، داشتم فکر می کردم وقتی اولین بار تو رو دیدم چه طوری تقریبأ دیوونه شدم. یادت هست؟»
فقط یک کمی دیوونه شده بودی.»
من حالا دیگه هیچ اون جوری نیستم. حالا دیگه عالی ام، تو چه بامزه میگی عالی. بگو عالی.»
عالی.» «آخ، چه قدر بامزه ای. من هم دیگه دیوونه نیستم. من فقط خیلی خیلی خیلی خوشم.»

صفحه 357 از 395