نام کتاب: وداع با اسلحه
میکنم، ولی ناراحت نمیشم. راجع به هیچ چیزی زیاد فکر نمی کنم.»
راجع به کی فکر می کنی؟»
راجع به رینالدی و کشیش و خیلی از آدم هایی که می شناسم. اما زیاد راجع به اونا فکر نمی کنم. دیگه نمیخوام راجع به جنگ فکر کنم، دیگه ازش گذشته ام.»
«حالا راجع به چی فکر میکنی؟»
هیچی
«چرا، داشتی فکر میکردی، بگو.» فکر میکردم که آیا رینالدی بیمار شده یا نه؟» همین؟» «آره.» شده؟ » نمی دونم.» خوشحالم که تو نشده ای، تا حالا هیچ بیمار شده ای؟»
«آره.» |
نمی خوام از این موضوع بشنوم. خیلی ناراحت شدی؟» خیلی.»| کاشکی من هم بیمار شده بودم.» | حرف بی خود نزن.»
چرا جدی میگم، کاش من هم بیمار شده بودم که حالا مثل تو بودم. کاش من...»
بد منظره ای نیست.» بیمار شدن تو هم چندون منظره خوبی نیست.» می دونم. نگاه کن حالا داره برف می آد.»

صفحه 355 از 395