نام کتاب: وداع با اسلحه
«نه!»
من هم نمی خوام.»
می دونم. اما تو غیر از منی. من باردارم، این منو قانع میکنه که کاری نکنم. من میدونم حالا خیلی احمق شده ام و خیلی حرف می زنم. فکر می کنم بهتره تو یه مدتی برای خودت بری بیرون که از من خسته نشی.»
تو می خوای من برم؟» | «نه، من می خوام تو بمونی.» پس من همین کارو خواهم کرد.» |
گفت: «پاشو بیا اینجا، می خوام به ورم سرت دست بزنم، چه قدر ورم کرده.» انگشتش را روی آن مالید: «عزیزم، دلت میخواد ریش بذاری؟»
تو دوست داری بذارم؟» برای تفنن خوبه. دلم میخود تو رو باریش ببینم.»|
خیلی خوب. ریش می ذارم. از همین حالا شروع می کنم، همین دقیقه. فکر خوبیه، برای من خودش یه کاریه.»
از این که کاری نداری بکنی ناراحت شده ای؟» | «نه، بیکاری رو دوست دارم. من که زندگی خوشی دارم، تو چه طور؟»
من که زندگیم ماهه، ولی می ترسم نکنه حالا که شکمم گنده شده، برای تو درد سر شده باشم.» |
«اوه، کت. نمی دونی من چه قدر دیوونه توام.»| با این ریخت؟»
با همین ریخت که هستی. به من که خیلی خوش میگذره. زندگی خوبی نداریم؟» |
من که دارم، ولی گفتم نکنه تو ناراحت باشی.» | «نه. بعضی وقت ها راجع به جبهه و راجع به مردمی که می شناسم فکر

صفحه 354 از 395