گفتم: «یک تکه بخور.» | کاترین گفت: «پس یه دونه فندق دار می خورم.» |
دختر گفت: «شوکولات فندق دار خیلی خوبه. من این رو از همه جورش بیشتر دوست دارم.»
گفتم: «من به ورموت دیگه می خورم.» |
هنگامی که بیرون آمدیم که رو به بالای جاده برگردیم خط جای پای ما از برف پر شده بود. فقط فرو رفتگی های محوی در جای سوراخها دیده می شد. برف به صورت های مان می پاشید، به طوری که به سختی میدیدیم. خودمان را تکاندیم و برای ناهار داخل شدیم. آقای گوتینگن ناهار را آورد.
گفت: «فردا اسکی برقراره. آقای هنری، شما اسکی بازی می کنید؟ » نه، ولی می خوام یاد بگیرم.»
خیلی آسون یاد خواهید گرفت. پسر من موقع کریسمس می آد اینجا به شما یاد میده.»
بسیار خوب. چه وقت می آد؟ » «فرداشب.)
پس از ناهار، هنگامی که در آن اتاق پهلوی اجاق نشسته بودیم و از پنجره به برف که بیرون می بارید نگاه می کردیم، کاترین گفت: «عزیزم، دلت نمی خواد یه گشتی خودت تنها بری، با مردها باشی، اسکی بازی کنی؟»
نه چرا دلم بخواد؟»
«خوب، گاهی فکر می کنم دلت میخواد غیر از من آدم های دیگه ای هم ببینی.)
تو دلت میخواد آدم های دیگه رو ببینی؟»
دختر گفت: «شوکولات فندق دار خیلی خوبه. من این رو از همه جورش بیشتر دوست دارم.»
گفتم: «من به ورموت دیگه می خورم.» |
هنگامی که بیرون آمدیم که رو به بالای جاده برگردیم خط جای پای ما از برف پر شده بود. فقط فرو رفتگی های محوی در جای سوراخها دیده می شد. برف به صورت های مان می پاشید، به طوری که به سختی میدیدیم. خودمان را تکاندیم و برای ناهار داخل شدیم. آقای گوتینگن ناهار را آورد.
گفت: «فردا اسکی برقراره. آقای هنری، شما اسکی بازی می کنید؟ » نه، ولی می خوام یاد بگیرم.»
خیلی آسون یاد خواهید گرفت. پسر من موقع کریسمس می آد اینجا به شما یاد میده.»
بسیار خوب. چه وقت می آد؟ » «فرداشب.)
پس از ناهار، هنگامی که در آن اتاق پهلوی اجاق نشسته بودیم و از پنجره به برف که بیرون می بارید نگاه می کردیم، کاترین گفت: «عزیزم، دلت نمی خواد یه گشتی خودت تنها بری، با مردها باشی، اسکی بازی کنی؟»
نه چرا دلم بخواد؟»
«خوب، گاهی فکر می کنم دلت میخواد غیر از من آدم های دیگه ای هم ببینی.)
تو دلت میخواد آدم های دیگه رو ببینی؟»