می توانستم حرفش را بپذیرم. سربازها مست می نمودند.
گفت: «بگو ببینم جبهه چه خبره؟» من از جبهه خبر ندارم.» | من دیدمت از دیوار پایین اومدی. تو از قطار پایین پریدهای.» عقب نشینی بزرگی داره صورت میگیره.» | روزنامه ها رو می خونم. حالا چه میشه؟ تموم شده؟ »
گمان نمیکنم.» استکان را باز از یک شیشه کوتاه با عرق گراپا پر کرد. گفت: «اگر وضعت ناجوره من میتونم نگرت دارم.»
وضعم ناجور نیست.» | «اگه وضعت ناجوره همین جا پهلوی من بمون. |
کجا بایست موند؟»
«توی ساختمان. خیلی ها اینجا می مونند. هرکی وضعش ناجور باشه، اینجا می مونه.»
خیلی ها وضع شون ناجوره؟» بسته به وضعه. تو اهل آمریکای جنوبی هستی؟» «نه.» اسپانیولی بلدی؟» یک کمی.» پیش خان را پاک کرد.
این روزها خارج شدن از کشور مشکله، ولی به هیچ وجه غیر ممکن نیست.» من قصد خارج شدن ندارم.» |
«هرقدر دلت بخواد می تونی بمونی. خواهی دید من چه طور آدمی هستم.)
گفت: «بگو ببینم جبهه چه خبره؟» من از جبهه خبر ندارم.» | من دیدمت از دیوار پایین اومدی. تو از قطار پایین پریدهای.» عقب نشینی بزرگی داره صورت میگیره.» | روزنامه ها رو می خونم. حالا چه میشه؟ تموم شده؟ »
گمان نمیکنم.» استکان را باز از یک شیشه کوتاه با عرق گراپا پر کرد. گفت: «اگر وضعت ناجوره من میتونم نگرت دارم.»
وضعم ناجور نیست.» | «اگه وضعت ناجوره همین جا پهلوی من بمون. |
کجا بایست موند؟»
«توی ساختمان. خیلی ها اینجا می مونند. هرکی وضعش ناجور باشه، اینجا می مونه.»
خیلی ها وضع شون ناجوره؟» بسته به وضعه. تو اهل آمریکای جنوبی هستی؟» «نه.» اسپانیولی بلدی؟» یک کمی.» پیش خان را پاک کرد.
این روزها خارج شدن از کشور مشکله، ولی به هیچ وجه غیر ممکن نیست.» من قصد خارج شدن ندارم.» |
«هرقدر دلت بخواد می تونی بمونی. خواهی دید من چه طور آدمی هستم.)