فصل سی و سوم
صبح پیش از روشنایی، هنگامی که قطار برای ورود به ایستگاه میلان آهسته کرد، از آن پایین پریدم و از روی خط گذشتم. از میان چند ساختمان رفتم و وارد خیابان شدم. یک مغازه شراب فروشی باز بود و من برای نوشیدن قهوه توی آن رفتم. بوی صبح زود و گرد و خاک روفته شده و قاشق های توی لیوان های قهوه و دایره های تری که لیوان های شراب از خود به جا می گذارند می آمد. صاحب مغازه پشت پیش خان ایستاده بود. دو سرباز سر میزی نشسته بودند. من جلو بار ایستادم و یک لیوان قهوه نوشیدم و یک تکه نان خوردم. قهوه از شیر رنگ خاکستری گرفته بود. با یک تکه نان سرشیر را از روی آن برداشتم. صاحب مغازه به من نگاه کرد:
یک استکان گراپا می خوری؟» نه متشکرم.» | گفت: «پای من.» و در استکان کوچکی عرق ریخت و به سوی من هل
داد.
جبهه چه خبره؟» من چه می دونم.» گفت: «این ها مستند.» سرش را به سوی آن دو سرباز تکان داد.
صبح پیش از روشنایی، هنگامی که قطار برای ورود به ایستگاه میلان آهسته کرد، از آن پایین پریدم و از روی خط گذشتم. از میان چند ساختمان رفتم و وارد خیابان شدم. یک مغازه شراب فروشی باز بود و من برای نوشیدن قهوه توی آن رفتم. بوی صبح زود و گرد و خاک روفته شده و قاشق های توی لیوان های قهوه و دایره های تری که لیوان های شراب از خود به جا می گذارند می آمد. صاحب مغازه پشت پیش خان ایستاده بود. دو سرباز سر میزی نشسته بودند. من جلو بار ایستادم و یک لیوان قهوه نوشیدم و یک تکه نان خوردم. قهوه از شیر رنگ خاکستری گرفته بود. با یک تکه نان سرشیر را از روی آن برداشتم. صاحب مغازه به من نگاه کرد:
یک استکان گراپا می خوری؟» نه متشکرم.» | گفت: «پای من.» و در استکان کوچکی عرق ریخت و به سوی من هل
داد.
جبهه چه خبره؟» من چه می دونم.» گفت: «این ها مستند.» سرش را به سوی آن دو سرباز تکان داد.