نام کتاب: وداع با اسلحه
می خورد و از درون دلتنگ و تنها بودم، با لباس های خیس و کف سفت واگن به جای زن.
نه کف واگن باری را دوست میداری و نه توپهایی را که روپوش برزنتی دارند و بوی فلز روغن زده می دهند یا برزنتی که آب باران از ش نشت می کند، گرچه زیر برزنت خوب است و پهلوی توپ خوش است؛ ولی تو دیگری را دوست می داری که اکنون می دانی که اینجا نمی توان تصورش را هم کرد و اکنون سرد و روشن می بینی - اما نه چندان سرد که روشن و تهی. به روی شکم خوابیده ای و تهی می بینی، و دیده ای که سپاهی پس رفت و سپاهی پیش آمد. ماشین ها و سربازانت را از دست داده ای، مانند فروشنده فروشگاهی که فروشگاهش آتش بگیرد و جنس هایش را از دست بدهد. بیمه ای هم در کار نیست. دیگر از تو گذشته است. تعهدی نداری. اگر پس از آتش سوزی، فروشندگان را به علت حرف زدن به لهجه ای که همیشه داشته اند تیرباران کنند، بعد، هنگامی که فروشگاه دوباره برای کاسبی باز می شود، البته نباید انتظار داشت که فروشندگان برگردند. ممکن است به دنبال شغل دیگری بروند . اگر شغل دیگری باشد، و اگر به دست پلیس نیفتاده باشند.
خشم همراه با هر تعهدی در رودخانه شسته شده بود؛ گرچه هنگامی که آن دژبان گریبانم را گرفت تعهدم به پایان رسید. دلم می خواست دیگر اونیفورم به تن نداشته باشم، گرچه به ریخت ظاهر چندان اهمیت نمی دادم. ستاره ها را کنده بودم؛ ولی این برای آسانی کار بود. افتخاری نبود. با آنها مخالف نبودم. از من گذشته بود. همه گونه توفیق برای شان آرزو می کردم. در آنها آدم های خوب، آدم های شجاع، آدم های آرام، آدم های حساس، وجود داشتند و مستحق بودند. اما این معرکه دیگر مال من نبود و دلم می خواست که این قطار لعنتی به مستر برسد و من غذا بخورم و دیگر

صفحه 279 از 395