فصل سی و دوم
روی کف واگن پهلوی توپ ها زیر برزنت خوابیده، خیس و سرد و خیلی گرسنه بودم. سرانجام غلتیدم و به روی شکم خوابیدم و سرم را روی دستم گذاشتم. زانویم خشک شده بود ولی تا آن وقت وضعش رضایت بخش بود. والنتینی خوب عمل کرده بود. پیاده روی نیمی از عقب نشینی و شناوری قسمتی از رود تالیامنتو را با زانوی او انجام داده بودم. بله، زانوی او بود. آن زانوی دیگر مال خودم بود. دکترها کارهایی با آدم می کنند و بعد دیگر بدن آدم مال خودش نیست. کله و درون شکم مال خودم بود. درونش گرسنه بود. احساس می کردم که به خود می پیچد. مغز مال خودم بود، اما نه برای به کار بردن، نه برای فکر کردن؛ فقط برای به یاد آوردن، و نه زیاد به یاد آوردن.
کاترین را به یاد داشتم، ولی می دانستم اکنون که معلوم نیست او را ببینم، اگر به او بیندیشم دیوانه می شوم. پس به او نمی اندیشم، فقط کمی می اندیشم، و فقط به او، و واگن تلق تلق آهسته می رفت و کمی نور از لای برزنت می تابید و انگار با کاترین روی کف واگن خوابیده بودم. مثل کف واگن سفت بود و من که مدت ها دوری کشیده بودم فکر نمی کردم و فقط احساس می کردم و لباس ها خیس بود و کف واگن هربار فقط کمی تکان
روی کف واگن پهلوی توپ ها زیر برزنت خوابیده، خیس و سرد و خیلی گرسنه بودم. سرانجام غلتیدم و به روی شکم خوابیدم و سرم را روی دستم گذاشتم. زانویم خشک شده بود ولی تا آن وقت وضعش رضایت بخش بود. والنتینی خوب عمل کرده بود. پیاده روی نیمی از عقب نشینی و شناوری قسمتی از رود تالیامنتو را با زانوی او انجام داده بودم. بله، زانوی او بود. آن زانوی دیگر مال خودم بود. دکترها کارهایی با آدم می کنند و بعد دیگر بدن آدم مال خودش نیست. کله و درون شکم مال خودم بود. درونش گرسنه بود. احساس می کردم که به خود می پیچد. مغز مال خودم بود، اما نه برای به کار بردن، نه برای فکر کردن؛ فقط برای به یاد آوردن، و نه زیاد به یاد آوردن.
کاترین را به یاد داشتم، ولی می دانستم اکنون که معلوم نیست او را ببینم، اگر به او بیندیشم دیوانه می شوم. پس به او نمی اندیشم، فقط کمی می اندیشم، و فقط به او، و واگن تلق تلق آهسته می رفت و کمی نور از لای برزنت می تابید و انگار با کاترین روی کف واگن خوابیده بودم. مثل کف واگن سفت بود و من که مدت ها دوری کشیده بودم فکر نمی کردم و فقط احساس می کردم و لباس ها خیس بود و کف واگن هربار فقط کمی تکان