را، جز از روی بریدگی، برداشتم. چیزی نبود. دستمال نداشتم، ولی با انگشتهایم کورمال کردم و با آب بارانی که از برزنت می چکید، جای خونهای خشکیده را شستم و با آستین کتم پاک کردم. نمی خواستم سر و وضعم مرا لو بدهد. می دانستم که باید پیش از رسیدن به مستر پیاده شوم، چون که به سراغ این توپ ها می آمدند. توپ زیادی نداشتند که از دست بدهند یا فراموش کنند. سخت گرسنه بودم.