نام کتاب: وداع با اسلحه
چندین واگن باری بسته گذشت. بعد دیدم که یک واگن پست روباز، از آن نوعی که گوندولا می نامند و رویش برزنت کشیده بود، آمد. ایستادم تا این که تقریبا گذشت، بعد پریدم و دستگیره های عقب آن را گرفتم و خودم را بالا کشیدم. میان گوندولا و واگن باری بلند بعدی خزیدم. خیال نمی کردم کسی مرا دیده باشد. دستگیره ها را گرفته بودم و به پایین خم شده بودم و پاهایم روی جای اتصال دو واگن بود. تقریبا رو به روی پل بودیم. نگهبان را به یاد آوردم. هنگامی که از او گذشتیم به من نگاه کرد. پسری بود و کلاه خودش برایش گشاد بود. با نگاه تحقیر آمیزی به او چشم دوختم و او رویش را برگرداند. گمان کرد از آدم های قطار هستم.
دیگر گذشته بودیم. او را می دیدم که هنوز ناراحت می نمود و واگن های دیگر را میپایید، و من رویم را برگرداندم ببینم برزنت چه گونه بسته است. حلقه داشت و با ریسمان به لبه واگن بسته بود. چاقویم را در آوردم، ریسمان را بریدم و دستم را زیر برزنت بردم. زیر برزنت که در باران سخت شده بود، برآمدگی های سفتی بود. به بالا و جلو نگاه کردم. یک نگهبان روی واگن باری جلویی بود، ولی رو به جلو نگاه می کرد. دستگیره ها را رها کردم و زیر برزنت رفتم. پیشانیم به چیزی گرفت و ضربه سختی خوردم و خون را روی صورتم احساس کردم؛ ولی همچنان خزیدم و دراز به دراز خوابیدم. سپس برگشتم برزنت را بستم.
درون واگن، زیر برزنت، پهلوی چند توپ بودم. توپ ها بوی پاک روغن و گریس می دادند. خوابیدم و به باران روی برزنت و تلق تلق قطار روی خط گوش دادم. نور کمی به درون می تابید و من خوابیده بودم و به توپ ها نگاه می کردم. روپوش برزنتی رویشان بود. فکر کردم که باید از سپاه سوم به جلو فرستاده باشند. زخم پیشانیم باد کرده بود و من بی حرکت خوابیدم تا خون دلمه شد و بند آمد، بعد خونهای خشکیده

صفحه 276 از 395