گذشتم و سرانجام در پایان راهی به خط آهنی رسیدم که از کنار مردابی می گذشت. این خط، خط اصلی ونیز به تریست بود و خاکریز بلند و محکمی داشت، با بستر محکم و دو خط آهن. کنار خط، کمی دورتر، ایستگاه بود و من سربازهای نگهبان را می دیدم. آن سر خط، روی نهری که به مرداب می ریخت، پلی دیده می شد. یک نگهبان هم سر آن پل می دیدم. هنگامی که کشتزارها را به سوی شمال می پیمودم یک قطار روی این خط دیده بودم که از آن سوی دشت هموار از دور پیدا بود و گمان می کردم ممکن است یک قطار از پورتوگروارو بیاید. نگهبان را پاییدم و روی پشت خاکریز خوابیدم، به طوری که می توانستم هردو جهت خط را ببینم. نگهبان پل کمی در طول خط به سوی جایی که من خوابیده بودم قدم زد، بعد به سوی پل برگشت. من دراز کشیدم. گرسنه بودم، و منتظر قطار شدم. آن قطاری که دیده بودم آن قدر دراز بود که لوکوموتیو آن را خیلی کند می کشید و یقین داشتم که می توانستم سوار شوم. دیگر از آمدن قطار تقریبا نومید شده بودم که دیدم قطار می آید. لوکوموتیو که یک راست جلو می آمد، آهسته بزرگ می شد. به نگهبان پل نگاه کردم. این سوی پل، ولی آن سوی خط، قدم می زد. پس هنگامی که قطار میگذشت. پشت آن ناپدید میشد. لوکوموتیو را پاییدم که نزدیک می آمد. به زور خودش را می کشید. می دیدم که واگن های زیادی به دنبال دارد. می دانستم که نگهبان هایی روی قطار هستند، و کوشیدم که ببینم کجا هستند؛ ولی چون خودم را پنهان نگه می داشتم نتوانستم. لوکوموتیو تقریبا به جایی که من خوابیده بودم، رسید. وقتی که به جلو من رسید و کار می کرد و در آن دشت هموار نفس نفس می زد و دیدم که لوکوموتیوران از من گذشت، برخاستم و نزدیک واگنها که میگذشتند ایستادم.
اگر نگهبان ها می پاییدند من با ایستادن کنار خط کمتر مشکوک می نمودم.
اگر نگهبان ها می پاییدند من با ایستادن کنار خط کمتر مشکوک می نمودم.