نام کتاب: وداع با اسلحه
به سوی آن رفتم. هنوز هیچ کس را ندیده بودم. پهلوی چند بته کنار ساحل نشستم و کفش هایم را در آوردم و از آب خالی کردم. کتم را هم در آوردم. از جیب بغلش کیفم را که پولهاو مدارکم همه در آن خیس بود بیرون کشیدم و بعد کتم را چلاندم. شلوارم را در آوردم و آن را هم چلاندم. بعد به پیراهن و زیرپوش هایم رسیدم. خودم را زدم و مالیدم و دوباره لباس پوشیدم. کلاهم را از دست داده بودم.
پیش از آن که کتم را بپوشم، ستاره های پارچه ای را از روی آستین هایش کندم و آنها را با پولهایم توی جیب بغلم گذاشتم. پول هایم خیس بود، ولی خوب بود. آنها را شمردم. سه هزار و خردهای لیر بود. لباس هایم تر و چسبناک بود و من دستهایم را به بدنم می زدم که خونم از جریان نیفتد. زیرپوش پشمی داشتم و فکر نمی کردم سرما بخورم. به شرطی که حرکت کنم. در جاده تپانچه ام را زده بودند و من جلد آن را زیر کتم پنهان کردم. بارانی نداشتم و زیر باران سرد بود. از کنار نهر رو به بالا رفتم. هوا روشن بود و دشت خیس و پست و شوم می نمود. کشت زارها برهنه و خیس بودند؛ از راه دور برج ناقوس را می دیدم که از میان دشت برخاسته بود. وارد جاده ای شدم و چند نظامی را دیدم که از جلو می آمدند. به کنار جاده پریدم و آن ها از من گذشتند و توجهی به من نکردند. یک دسته مسلسل چی بودند که به سوی رودخانه می رفتند. من راهم را در جاده ادامه دادم.
آن روز از دشت ونچان گذشتم. سرزمین پست و همواری است و زیر باران حتی هموارتر است. طرف دریا، مرداب های نمک هست و جاده بسیار کم پیدا می شود. جاده ها همه در امتداد دهانه رودخانه به دریا می روند و برای گذشتن از دشت باید از کوره راه های کنار نهرها رفت. من دشت را از شمال به جنوب پیمودم و از دو خط راه آهن و چندین جاده

صفحه 274 از 395