نام کتاب: وداع با اسلحه
شاخه های کوچک بیدها را می دیدم. الوار آهسته چرخید، به طوری که ساحل پشت سر من رفت و دانستم که در گرداب هستم. آهسته چرخیدم، دوباره ساحل را دیدم. اکنون بسیار نزدیک بود. با یک دست خود را نگه داشتم و با دست دیگر دست و پا زدم و کوشیدم الوار را به سوی ساحل بکشانم، ولی آن را هیچ نزدیک تر نیاوردم. ترسیدم که از گرداب خارج شوم. با یک دست الوار را نگه داشتم و پاهایم را بالا آوردم، به طوری که پهلوی الوار قرار گرفت و خود را با یک تکان محکم به سوی ساحل هل دادم. بته ها را می دیدم، ولی با همه تلاش و تقلایی که می کردم آب داشت مرا می برد. آن وقت گمان کردم که از سنگینی پوتین هایم غرق خواهم شد ولی در آب دست و پا زدم و تلاش کردم و هنگامی که نگاه کردم ساحل داشت به سوی من می آمد. همچنان با پاهای سنگین با وحشت دست و پا زدم و شنا کردم تا این که به ساحل رسیدم. به یک شاخه بید آویزان شدم و زور نداشتم خودم را بالا بکشم، ولی می دانستم که دیگر غرق نخواهم شد. روی الوار هرگز به فکرم نرسیده بود که غرق خواهم شد. از زور تلاش درونم را پوک و معده و سینه ام را ناخوش احساس می کردم و شاخه ها را در دست داشتم و صبر می کردم. هنگامی که احساس ناخوشی پایان یافت خودم را به کمک شاخه ها بالا کشیدم و دوباره نفس تازه کردم. دست هایم دور یک بته بود و شاخه ها را محکم در دست گرفته بودم. بعد بیرون خزیدم و خودم را لا به لای بتهها کشاندم و به ساحل رساندم. هوا نیم روشن بود و هیچ کس را ندیدم. روی ساحل پهن شدم و به صدای رودخانه و باران گوش دادم.
پس از مدتی پاشدم و کنار ساحل راه افتادم. می دانستم که تا لاتی سانا پلی روی رودخانه نیست. گفتم شاید روبه روی سان ویتو باشم. اندیشیدم که چه باید بکنم. آن جلو نهر آبی بود که به رودخانه می ریخت.

صفحه 273 از 395