نام کتاب: وداع با اسلحه
فصل سی و یکم
هنگامی که آب تند جریان دارد آدم نمی داند که چه قدر در رودخانه مانده است. زمان درازی می نماید، ولی ممکن است بسیار کوتاه باشد. آب سرد و سیلابی بود و چیزهای زیادی که هنگام بالا آمدن آب از ساحل در آب شناور شده بود، روی آب میگذشت. بختم یاری کرده بود که یک الوار سنگین داشتم که به آن بچسبم. خوابیده در آب یخ زده، چانه ام را روی تخته گذاشته بودم و تخته را، هرچه راحت تر، در هردودست داشتم. از انقباض عضله در بیم بودم و امیدوار بودم که به سوی ساحل رانده شوم. با چرخشی وسیع در رودخانه پیش می رفتم. هوا آن قدر روشن شده بود که بته های روی خط ساحل را می دیدم. جزیره ای از بته و علف جلوم بود و جریان آب به سوی ساحل می رفت. دودل بودم که پوتین ها و لباس هایم را در بیاورم و به سوی ساحل شنا کنم، ولی تصمیم گرفتم نکنم. هرگز جز در این اندیشه نبودم که سرانجام به نحوی به ساحل خواهم رسید و اگر با پای برهنه به زمین برسم به وضع بدی خواهم افتاد، می بایست به نحوی خود را به مستر برسانم.
ساحل را پاییدم که نزدیک آمد، بعد چرخید و دور شد، بعد دوباره نزدیک آمد. آب ما را آهسته تر می برد. ساحل اکنون بسیار نزدیک بود.

صفحه 272 از 395