نام کتاب: وداع با اسلحه
هنگ او کجاست؟
به دژبانها نگاه کردم. به تازه واردها نگاه می کردند. دیگران به سرهنگ نگاه می کردند. من ناگهان خم شدم، از میان دو نفر راه باز کردم، سرم را زیر انداختم و به سوی رودخانه دویدم. لب آب سکندری رفتم و به آب افتادم. آب خیلی سرد بود و من تا آنجا که می توانستم زیر آب ماندم. احساس کردم که جریان آب مرا می چرخاند و آن قدر زیر آب ماندم که فکر کردم دیگر هرگز نخواهم توانست بالا بیایم. همین که بالا آمدم نفس تازه کردم و دوباره فرو رفتم. با آن لباس های زیاد و پوتین ها زیر آب ماندن آسان بود. هنگامی که بار دوم بالا آمدم، یک تکه الوار دیدم که جلوتر از من شناور بود. دستم را دراز کردم و آن را با یک دست گرفتم. سرم را پشت آن نگه داشتم و حتی از روی آن نگاه هم نکردم، نمی خواستم ساحل را ببینم. هنگامی که در رفتم تیر در رفت و هنگامی که بار اول بالا آمدم باز تیر در رفت.|
هنگامی که تقریبا روی آب بودم صدای تیرها را شنیدم. اکنون تیری در نمی رفت تکه الوار در جریان آب می چرخید و من با یک دست آن را نگه داشته بودم. به ساحل نگاه کردم. انگار خیلی سریع از برابرم میگذشت. چوبهای زیادی در آب شناور بود. آب خیلی سرد بود. از بته های جزیره ای که از آب بیرون آمده بود گذشتم. با هردو دست الوار را چسبیدم و گذاشتم مرا ببرد. ساحل اکنون ناپدید شده بود.

صفحه 271 از 395