گاهی با یکدیگر حرف می زدند، جلو می رفتند و روی صورت کسی نور می انداختند. درست پیش از آن که ما به مقابل شان برسیم، یک نفر دیگر را بیرون بردند. من آن مرد را دیدم. سرهنگ دوم بود. همین که نور روی او انداختند ستاره های روی آستینش را دیدم. موهایش جوگندمی بود و خودش کوتاه قد و چاق بود. دژبان او را به پشت صف افسرها کشید. هنگامی که به مقابل آنها رسیدیم دیدم که یکی دو نفر از آنها به من نگاه کردند. بعد یکی به من اشاره کرد و چیزی به یک دژبان گفت. دیدم که دژبان به سوی من حرکت کرد. از کنار ستون داخل شد و به سوی من آمد، بعد احساس کردم که یقه ام را گرفت.
گفتم: «چیه؟» و به صورتش زدم. زیر کلاه، سبیلهایش سربالا بود. صورتش را دیدم که خون از گونه اش سرازیر شد. یکی دیگر به سوی ما شیرجه آمد.
گفتم: «چیه؟» پاسخ نداد. منتظر فرصتی بود که مرا بگیرد. دستم را به پشتم بردم که تپانچه ام را باز کنم.
نمی دونید حق ندارید به یک افسر دست بزنید؟» |
آن دیگری مرا از پشت سر گرفت و دستم را به بالا کشید به طوری که در مفصل پیچید. من به سوی او چرخیدم و آن دیگری مرا از گردن گرفت. با لگد به قلم پایش زدم و زانوی چپم را در کشاله رانش فرو کردم.
شنیدم کسی گفت: «اگه مقاومت می کنه، با گلوله بزنیدش.» |
یعنی چه؟» خواستم داد بزنم، ولی صدایم زیاد بلند نبود. اکنون مرا به کنار جاده آورده بودند. ایک افسر گفت: «اگه مقاومت می کنه، با گلوله بزنیدش. ببریدش اون پشت.»|
شما کی هستین؟»
گفتم: «چیه؟» و به صورتش زدم. زیر کلاه، سبیلهایش سربالا بود. صورتش را دیدم که خون از گونه اش سرازیر شد. یکی دیگر به سوی ما شیرجه آمد.
گفتم: «چیه؟» پاسخ نداد. منتظر فرصتی بود که مرا بگیرد. دستم را به پشتم بردم که تپانچه ام را باز کنم.
نمی دونید حق ندارید به یک افسر دست بزنید؟» |
آن دیگری مرا از پشت سر گرفت و دستم را به بالا کشید به طوری که در مفصل پیچید. من به سوی او چرخیدم و آن دیگری مرا از گردن گرفت. با لگد به قلم پایش زدم و زانوی چپم را در کشاله رانش فرو کردم.
شنیدم کسی گفت: «اگه مقاومت می کنه، با گلوله بزنیدش.» |
یعنی چه؟» خواستم داد بزنم، ولی صدایم زیاد بلند نبود. اکنون مرا به کنار جاده آورده بودند. ایک افسر گفت: «اگه مقاومت می کنه، با گلوله بزنیدش. ببریدش اون پشت.»|
شما کی هستین؟»