خیلی کوفته ست.»
پیش از روشنایی به ساحل تالیامنتو رسیدیم و از کنار این رودخانه سیلابی به سوی پلی که همه از آن می گذشتند رفتیم.
پیانی گفت: «دیگه این رودخونه رو باید بتونند نگه دارند.» در تاریکی گویا سیلاب بالا آمده بود. آب خروشان و پهناور بود. پل چوبی تقریبا سه ربع میل بر فراز رودخانه بود، و رودخانه که معمولا خیلی پایین تر از پل در مجراهای باریک از بستر وسیع و سنگلاخی می گذشت، اکنون تا زیر تخته بندی پل بالا آمده بود. ما در طول ساحل رفتیم و بعد خود را در میان جمعیت که از پل میگذشتند، جا کردیم. همچنان که آهسته، زیر باران، فشرده میان جمعیت، به دنبال یک ارابه مهمات توپخانه، چند قدم از روی سیلاب گذشتیم من از پهلو به رودخانه نگاه کردم. اکنون که نمی توانستیم با سرعت خودمان برویم خیلی احساس خستگی می کردم. روی پل جایی نمانده بود. با خودم می گفتم اگر هنگام روز یک هواپیما آن را بمباران کند، چه گونه خواهد شد؟
گفتم: «پیانی»
«اینجا هستم، سرکار.» در انبوه جمعیت، کمی جلوتر بود. هیچ کس حرف نمی زد. همه می کوشیدند که هرچه زودتر از پل بگذرند. فقط به همین فکر بودند. تقریبا گذشته بودیم.
آن سوی پل چندین افسر و دژبان در هر دو پهلوی پل ایستاده بودند و با چراغ نور می انداختند. سایه آنها را در زمینه خط افق دیدم. هنگامی که به نزدیک آنها رسیدیم، دیدم که یکی از افسرها به مردی در میان جمعیت اشاره کرد. یک دژبان به دنبال او داخل جمعیت شد و در حالی که بازوی آن مرد را گرفته بود بیرون آمد. او را از جاده بیرون برد. ما تقریبا به مقابل آنها رسیدیم. افسرها در چهره همه افراد ستون خیره می نگریستند.
پیش از روشنایی به ساحل تالیامنتو رسیدیم و از کنار این رودخانه سیلابی به سوی پلی که همه از آن می گذشتند رفتیم.
پیانی گفت: «دیگه این رودخونه رو باید بتونند نگه دارند.» در تاریکی گویا سیلاب بالا آمده بود. آب خروشان و پهناور بود. پل چوبی تقریبا سه ربع میل بر فراز رودخانه بود، و رودخانه که معمولا خیلی پایین تر از پل در مجراهای باریک از بستر وسیع و سنگلاخی می گذشت، اکنون تا زیر تخته بندی پل بالا آمده بود. ما در طول ساحل رفتیم و بعد خود را در میان جمعیت که از پل میگذشتند، جا کردیم. همچنان که آهسته، زیر باران، فشرده میان جمعیت، به دنبال یک ارابه مهمات توپخانه، چند قدم از روی سیلاب گذشتیم من از پهلو به رودخانه نگاه کردم. اکنون که نمی توانستیم با سرعت خودمان برویم خیلی احساس خستگی می کردم. روی پل جایی نمانده بود. با خودم می گفتم اگر هنگام روز یک هواپیما آن را بمباران کند، چه گونه خواهد شد؟
گفتم: «پیانی»
«اینجا هستم، سرکار.» در انبوه جمعیت، کمی جلوتر بود. هیچ کس حرف نمی زد. همه می کوشیدند که هرچه زودتر از پل بگذرند. فقط به همین فکر بودند. تقریبا گذشته بودیم.
آن سوی پل چندین افسر و دژبان در هر دو پهلوی پل ایستاده بودند و با چراغ نور می انداختند. سایه آنها را در زمینه خط افق دیدم. هنگامی که به نزدیک آنها رسیدیم، دیدم که یکی از افسرها به مردی در میان جمعیت اشاره کرد. یک دژبان به دنبال او داخل جمعیت شد و در حالی که بازوی آن مرد را گرفته بود بیرون آمد. او را از جاده بیرون برد. ما تقریبا به مقابل آنها رسیدیم. افسرها در چهره همه افراد ستون خیره می نگریستند.