نام کتاب: وداع با اسلحه
نمیکنم تموم شده باشه. خبر به این خوشی رو نمیشه باور کرد.»
گفتم: «به زودی معلوم می شه.»
«گمون نمیکنم تموم شده باشه. همه فکر می کنند تمومه، ولی من گمون نمی کنم.» |
یک سرباز داد زد: « !Evviva la pace من میرم خونه.» |
پیانی گفت: «اگه همه ما می رفتیم خونه خیلی خوب بود. شما دل تون نمی خواد برین خونه؟» |
«چرا»
هرگز نمی ریم. فکر نمیکنم شده باشه.» یک سرباز داد زد: « !Andiamo a casa)
پیانی گفت: «تفنگ هاشون رو می اندازند دور. همین طور که دارند میرن، تفنگها رو از شونه در می آرند میندازند زمین، بعد داد می زنند.»
باید تفنگ هاشون رو نگه دارند.»|
فکر میکنن اگه تفنگهاشون رو بندازند دور دیگه نمی تونند وادارشون کنن بجنگند.»
در تاریکی و باران، همچنان که در کنار جاده پیش می رفتیم، می توانستیم ببینیم که بسیاری از نظامی ها هنوز تفنگ های شان را داشتند. تفنگها را روی بارانی به دوش می کشیدند.
یک افسر صدا زد: «تو از کدام بریگاد هستی؟» یک نفر داد زد: «.Brigata de pace بریگاد صلح!» افسر هیچ نگفت.
چی میگه؟ افسره چی میگه؟» | «مرگ بر افسره. !Evviva la pace
پیانی گفت: «بیا بریم.» از دو آمبولانس انگلیسی که در قطار وسایل نقلیه رهاشده بود گذشتیم.

صفحه 264 از 395