خوبه.) من که از این راه رفتن خسته شده ام.» |
«خوب، حالا تنها کاری که باید بکنیم همین راه رفتنه. دیگه نگران نباید باشیم.» |
بونلو احمق بود.) بله، خیلی احمق بود.» | سرکار، راجع به او چه کار میکنین ؟ » نمی دونم.» نمی تونین همین فقط اسمش رو جزو اسرا بذارین؟ » نمی دونم.» |
می دونین، اگه جنگ ادامه پیدا کنه، مزاحمت های سختی برای خانواده ش فراهم می کنند.»
یک سرباز گفت: «جنگ ادامه نخواهد داشت. ما داریم می ریم خونه. جنگ تموم شد.»
همه میرن خونه.» | «ما همه می ریم خونه.» پیانی گفت: «بیاین، سرکار.» می خواست از آنها بگذرد.
سرکار؟ سرکار کیه؟ !A basso gli ufficiali مرگ بر افسران!» | پیانی بازوی مرا گرفت. گفت: «بهتره شما رو به اسم تون صدا کنم. ممکنه بخوان علم شنگه راه بندازند. چند تا افسر رو با تیر زده اند.» رفتیم و از آنها گذشتیم.
گفت وگو را ادامه دادیم: «من گزارشی نمیدم که برای خانواده اش اسباب زحمت بشه.»
پیانی گفت: «اگه جنگ تموم شده باشه که فرقی نداره. ولی گمون
«خوب، حالا تنها کاری که باید بکنیم همین راه رفتنه. دیگه نگران نباید باشیم.» |
بونلو احمق بود.) بله، خیلی احمق بود.» | سرکار، راجع به او چه کار میکنین ؟ » نمی دونم.» نمی تونین همین فقط اسمش رو جزو اسرا بذارین؟ » نمی دونم.» |
می دونین، اگه جنگ ادامه پیدا کنه، مزاحمت های سختی برای خانواده ش فراهم می کنند.»
یک سرباز گفت: «جنگ ادامه نخواهد داشت. ما داریم می ریم خونه. جنگ تموم شد.»
همه میرن خونه.» | «ما همه می ریم خونه.» پیانی گفت: «بیاین، سرکار.» می خواست از آنها بگذرد.
سرکار؟ سرکار کیه؟ !A basso gli ufficiali مرگ بر افسران!» | پیانی بازوی مرا گرفت. گفت: «بهتره شما رو به اسم تون صدا کنم. ممکنه بخوان علم شنگه راه بندازند. چند تا افسر رو با تیر زده اند.» رفتیم و از آنها گذشتیم.
گفت وگو را ادامه دادیم: «من گزارشی نمیدم که برای خانواده اش اسباب زحمت بشه.»
پیانی گفت: «اگه جنگ تموم شده باشه که فرقی نداره. ولی گمون