نام کتاب: وداع با اسلحه
کشت زارها و درخت های لخت توت و باران که می بارید. شراب را نوشیدم اما حال خوشی دست نداد. بیش از حد آن را نگه داشته بودند و وارفته بود و کیفیت و رنگش را از دست داده بود. بیرون را پاییدم که تاریک شد؛ تاریکی خیلی تند آمد. با آن باران شب سیاهی در پیش بود. هنگامی که تاریک شد دیگر پاییدن فایده نداشت، این بود که به سوی پیانی رفتم. خواب بود و من بیدارش نکردم، بلکه مدتی پهلویش نشستم. مرد تنومندی بود و خواب سنگینی داشت. پس از مدتی بیدارش کردم و راه افتادیم.
آن شب، شب بسیار عجیبی بود. نمی دانم منتظر چه بودم . شاید مرگ، تیراندازی در تاریکی، فرار؛ ولی چیزی رخ نداد. هنگامی که یک گردان از آلمانها می گذشتند، پشت نهر کنار جاده دراز کشیدیم و منتظر شدیم. بعد هنگامی که رفته بودند، از جاده گذشتیم و راه مان را به سوی شمال ادامه دادیم. دوبار زیر باران به آلمانها خیلی نزدیک شدیم، ولی آنها ما را ندیدند. بی این که هیچ ایتالیایی ببینیم از شهر رد شدیم و رو به شمال رفتیم. آن وقت به مسیرهای اصلی عقب نشینی رسیدیم و تمام شب را به سوی تالیامنتو راه رفتیم. متوجه نشده بودم که عقب نشینی چه قدر عظیم است. تمام سرزمین همراه سپاه در حرکت بود. تمام شب را راه می رفتیم و از وسایل نقلیه جلو می زدیم. پایم درد می کرد و خسته بودم، ولی خوب تند می رفتیم. کار بونلو که اسیر شدن را انتخاب کرده بود احمقانه می نمود. خطری نبود. بی حادثه از میان دو سپاه پیاده گذشته بودیم. اگر آیمو کشته نشده بود، هرگز به نظر نمی رسید که خطری هست. هنگامی که آشکارا در امتداد خط آهن می رفتیم، کسی مزاحم ما نشده بود. مرگ ناگهانی و بی دلیل آمد. نمی دانستم بونلو کجاست.
پیانی پرسید: «سرکار، حالتون چه طوره؟» از کنار جاده ای می رفتیم که انباشته از وسایل نقلیه و نظامی ها بود.

صفحه 262 از 395