نام کتاب: وداع با اسلحه
علف ها گذاشتیم. پیانی چاقویش را که چوب پنبه کش داشت در آورد و چوب پنبه شیشه شراب را کشید.
گفت: «سرش لاک داره، بایست خوب باشه.» لبخند زد. پرسیدم: «بونلو کجاست؟» پیانی به من نگاه کرد. گفت: «ول کرد رفت، سرکار. خواست اسیر بشه.» من چیزی نگفتم.
می ترسید کشته بشیم.» | شیشه شراب را نگه داشتم و چیزی نگفتم. |
می دونین سرکار، ما خلاصه به جنگ عقیده نداریم.» پرسیدم: «تو چرا نرفتی؟»| نخواستم شمارو ول کنم.» او کجا رفت؟» | نمی دونم سرکار. رفت بیرون.» گفتم: «خیلی خوب کالباس را ببر.» پیانی در نیم روشنایی به من نگاه کرد.
گفت: «وقتی داشتیم حرف می زدیم بریدمش.» روی علفها نشستیم و کالباس را خوردیم و شراب را نوشیدیم. ظاهرة شرابی بود که برای عروسی نگه داشته بودند. آن قدر کهنه بود که داشت رنگش را می باخت.
گفتم: «لوئیجی، تو از این پنجره نگاه کن. من از اون پنجره نگاه میکنم.» |
هرکدام از یکی از شیشه ها نوشیده بودیم و من شیشه خودم را برداشتم و رفتم روی علف ها دراز کشیدم و از دریچه کوچک به دشت خیس نگاه کردم. نمی دانم انتظار داشتم چه چیزهایی ببینم، ولی چیزی ندیدم جز

صفحه 261 از 395