نام کتاب: وداع با اسلحه
جنگ می شنیدیم. یکی از آن چیزهایی بود که دشمن به سر آدم می آورد. هیچ وقت نشنیدیم کسی با اونیفورم آلمانی برای خرابکاری میان آنها رفته باشد. شاید این کار را کرده بودند، ولی بعید می نمود. من خیال نمی کردم که آلمان ها این کار را کرده باشند. خیال نمی کردم برای شان لزومی داشته باشد. نیازی نبود که عقب نشینی ما را در هم بریزند. زیادی سپاه و کمبود جاده این کار را می کرد. هیچ کس فرمانی نمی داد، چه رسد به آلمانها. با این حال، به جای آلمانها به ما تیراندازی کردند. آیمو را زدند. علف خشک بوی خوشی می داد و خوابیدن روی علف خشک در انبار سال ها را از میانه برمی داشت. روی علف می خوابیدیم و حرف می زدیم و با تفنگ بادی گنجشکها را هنگامی که در سوراخ سه کنج بالای انبار می نشستند می زدیم. آن انبار اکنون دیگر نیست و یک سال جنگل شوکران را بریدند و در جایی که جنگل بود فقط کنده ها و تنه های خشکیده درخت ها و شاخه ها و بته های هیزم مانده است. نمی توان برگشت. اگر جلو نروی چه می شود؟ هرگز به میلان برنمیگردی. اگر به میلان برگشتی چه می شود؟ به تیراندازی از شمال به سوی یودین گوش دادم. صدای تیراندازی مسلسل می شنیدم. شلیک توپ نبود. این خودش یک چیزی بود؛ لابد عده ای قشون در جاده داشتند. در فضای نیمه روشن انبار علوفه به پایین نگاه کردم و پیانی را دیدم که روی کف زیرین ایستاده بود. یک لوله کالباس دراز و یک سبوی پر در دست و دو شیشه شراب زیر بغلش داشت.
گفتم: «بیا بالا. اونا، اون هم نرده بون.» بعد دریافتم که باید در آوردن چیزها به او کمک کنم و پایین رفتم. از خوابیدن روی علفها کله ام منگ شده بود. تقریبا به خواب رفته بودم.
پرسیدم: «بونلو کجاست؟» | پیانی گفت: «حالا میگم.» از نردبان بالا رفتیم. چیزها را بالا روی

صفحه 260 از 395