نام کتاب: وداع با اسلحه
بونلو گفت: «من هم می گردم.»
گفتم: «خیلی خوب. من هم می رم بالا یه نگاهی به انبار بکنم.» یک پلکان سنگی دیدم که از طویله پایین بالا می رفت. طویله در باران بوی خشک خوشی داشت. گاوها همه رفته بودند. شاید روستاییان هنگام رفتن آنها را با خودشان برده بودند. نیمی از انبار پر از علوفه خشک بود. دو دریچه در سقف بود، روی یکی تخته کوبیده بودند، دیگری دریچه سقفی کوچکی در پهلوی شمالی شیروانی بود. یک ناودان آنجا بود که با آن بتوان علوفه را برای گاوها پایین ریخت. ستونهای سقف از دریچه ای که در کف انبار بود می گذشت و در کف زیرین فرو می رفت. هنگامی که علوفه را برای انباشتن در انبار می آوردند، گاری ها به درون طویله می آمدند و زیر دریچه می ایستادند. صدای بارش روی سقف و بوی علف خشک را شنیدم، و هنگامی که پایین رفتم در طویله بوی پاکیزه پهن خشک می آمد. می توانستیم یکی از تخته ها را از جا بکنیم و از دریچه جنوب به حیاط نگاه کنیم. دریچه دیگر، رو به کشت زار به سوی شمال باز می شد. می توانستیم از راه دریچه به پشت بام برویم و پایین بیاییم، یا اگر پلکان به کار نخورد از ناودان علوفه به پایین شر بخوریم. انبار بزرگی بود و می توانستیم اگر صدای کسی را شنیدیم زیر علوفه ها پنهان شویم. جای خوبی به نظر می رسید. یقین داشتم که اگر به ما تیراندازی نکرده بودند، می توانستیم خودمان را به جنوب برسانیم. غیر ممکن بود آلمانها آنجا باشند. آنها از شمال و توی جاده از جیویداله می آمدند. ممکن نبود که از راه جنوب آمده باشند. ایتالیایی ها خطرناک تر بودند. وحشت زده بودند و به هر چیزی که می دیدند تیراندازی می کردند. دیشب، هنگام عقب نشینی، شنیده بودیم که عده زیادی از آلمان ها با اونیفورم ایتالیایی در شمال خود را قاطی عقب نشینی کرده اند. من باور نکردم. این یکی از آن چیزهایی بود که همیشه موقع

صفحه 259 از 395