نام کتاب: وداع با اسلحه
بونلو گفت: «پس بریم.» از دامنه شمالی پشت خاکریز رفتیم. به پشت سر نگاه کردم. آیمو در زاویه پشته توی گل دراز شده بود. بسیار کوچک بود و دست هایش در دو سویش بود و پاهای پاپیچ پیچیده و کفش های گل آلودش جفت بود و کلاهش روی صورتش بود. خیلی مرده می نمود. باران می بارید. من او را به اندازه هرکس که می شناختم دوست می داشتم. مدارکش توی جیبم بود و می خواستم به خانواده اش نامه بنویسم.
جلو ما در آن سوی کشت زار، یک خانه روستایی بود. دور و بر آن درخت بود و ساختمان های کشت زار پشت خانه ساخته شده بود. جلو طبقه دوم یک بالکن داشت که چند ستون آن را نگه می داشت.
گفتم: «بهتره یه قدری دور بایستیم. من جلو می رم.» به سوی خانه راه افتادم. راه از میان کشت زار میگذشت.
هنگامی که از کشت زار میگذشتم، در فکر چیزی نبودم جز اینکه مبادا کسی از درخت های نزدیک خانه یا از خود خانه به ما تیراندازی کند. به سوی خانه رفتم. آن را آشکار می دیدم. بالکن طبقه دوم به انبار پیوسته بود و از میان ستونها علف خشک بیرون زده بود. حیاط سنگ فرش بود و همه درخت ها از باران چکه می کردند. یک گاری دوچرخه بزرگ و خالی، مال بندهاش رو به هوا، زیر باران بود. من به حیاط رسیدم، از آن گذشتم و زیر ایوان ایستادم. در خانه باز بود و به درون خانه رفتم. بونلو و پیانی پس از من داخل شدند. توی خانه تاریک بود. برگشتم و به آشپزخانه رفتم. خاکسترهای آتش در اجاق بزرگ و روباز باقی بود. به دور و بر نگاه کردم، ولی چیزی برای خوردن ندیدم.
گفتم: «باید توی انبار دراز بکشیم. پیانی، به نظرت می تونی یه چیزی برای خوردن گیر بیاری، بیاری اون بالا؟» |
پیانی گفت: «میگردم.»

صفحه 258 از 395