آن سوی کانال روی پشته خط آهن رفتیم. خط آهن از میان زمین های پست یک راست به شهر می رفت. در جلو خود خط آهن دیگر را می دیدیم. در سوی شمال جاده اصلی بود که دوچرخه سوارها را روی آن دیده بودیم. در سوی جنوب راه فرعی باریکی بود که از روی کشتزارها می رفت و هردوسویش درخت داشت. فکر کردم بهتر این بود که راه مان را به سوی جنوب می بریدیم و از آن راه، از کنار شهر و از میان دشت، رو به کامپوفورمیو و جاده اصلی، به تالیامنتو رفته بودیم. می توانستیم با رفتن از جاده های فرعی آن ور یودین از خط اصلی عقب نشینی برکنار باشیم. می دانستم که جاده های فرعی زیادی از میان دشت میگذرد. از پشته خاکریز سرازیر شدم.
گفتم: «از این ور» می خواستم به جاده فرعی برسیم و از جنوب شهر برویم. همه از پشته سرازیر شدیم. از جاده فرعی تیری به سوی ما خالی شد. گلوله به گل پشته فرورفت.
داد زدم: «برگردین !» از پشته بالا رفتم و توی گل لغزیدم. راننده ها جلو من بودند. هرچه تندتر از پشته بالا رفتم. دو تیر دیگر از میان شاخ و برگهای پرپشت آمد و آیمو، همچنان که روی خط میگذشت، سکندری رفت و دمر افتاد. او را به آن سوی پشته پایین کشیدیم و به پشت غلتاندیم. گفتم: «سرش باید رو به بالا باشه.» پیانی او را چرخاند. توی گل، پشت به خاکریز خوابید؛ پاهایش رو به پایین بود و با نفس های نامرتبش خون بیرون می زد. سه نفری زیر باران، دور او چندک زدیم. گلوله از پایین به پشت گردنش خورده بود و رو به بالا رفته بود و از زیر چشم راستش در آمده بود. هنگامی که من داشتم آن دو سوراخ را می گرفتم آیمو تمام کرد. پیانی سر او را زمین گذاشت. با یک تکه تنزیب صورتش را پاک کرد و بعد او را رها کرد.
گفتم: «از این ور» می خواستم به جاده فرعی برسیم و از جنوب شهر برویم. همه از پشته سرازیر شدیم. از جاده فرعی تیری به سوی ما خالی شد. گلوله به گل پشته فرورفت.
داد زدم: «برگردین !» از پشته بالا رفتم و توی گل لغزیدم. راننده ها جلو من بودند. هرچه تندتر از پشته بالا رفتم. دو تیر دیگر از میان شاخ و برگهای پرپشت آمد و آیمو، همچنان که روی خط میگذشت، سکندری رفت و دمر افتاد. او را به آن سوی پشته پایین کشیدیم و به پشت غلتاندیم. گفتم: «سرش باید رو به بالا باشه.» پیانی او را چرخاند. توی گل، پشت به خاکریز خوابید؛ پاهایش رو به پایین بود و با نفس های نامرتبش خون بیرون می زد. سه نفری زیر باران، دور او چندک زدیم. گلوله از پایین به پشت گردنش خورده بود و رو به بالا رفته بود و از زیر چشم راستش در آمده بود. هنگامی که من داشتم آن دو سوراخ را می گرفتم آیمو تمام کرد. پیانی سر او را زمین گذاشت. با یک تکه تنزیب صورتش را پاک کرد و بعد او را رها کرد.