بالای سرمون سبز بشن.)
در امتداد خط آهن رفتیم. در هر دو سوی ما دشت خیس گسترده بود. جلو، آن سوی دشت، تپه یودین پیدا بود. بام خانه ها از قلعه ای که روی تپه بود به اطراف پراکنده می شد. برج ناقوس و برج ساعت را می دیدم. درخت های توت بسیاری در دشت بود. جلو، جایی را دیدم که خط آهن قطع شده بود. تراورس ها هم کنده شده و به پایین خاکریز پرت شده بود.
آیمو گفت: «درازکش!» خودمان را کنار خاک ریز انداختیم. یک گروه دوچرخه سوار دیگر از جاده می گذشتند. من از روی لبه نگاه کردم و آنها را دیدم.
آیمو گفت: «مارو دیدند، ولی همین طور رفتند.» بونلو گفت: «سرکار، ما اون بالا آخرش کشته می شیم.» |
گفتم: «ما رو نمی خوان. دنبال چیزهای دیگه میگردند. اگه یکهو رو سرمون سبز بشن، خطرش بیشتره.» بونلو گفت: «من ترجیح میدم که همین جا مخفی راه برم.»
خیلی خوب. ما روی خط راه می ریم.» آیمو پرسید: «خیال می کنین بالاخره می تونیم از اینجا در بریم؟»
معلومه. هنوز خیلی نیومده اند. تاریک که شد از اینجا در می ریم.» «اون ماشین ستاد اینجا چه کار می کرد؟»
گفتم: «خدا میدونه.» همان بالا روی خط راه را ادامه دادیم. بونلو از راه رفتن توی گل های پایین خاکریز خسته شد و آمد بالا، همراه ما. اکنون خط آهن از جاده جدا می شد و به سوی جنوب می رفت و ما نمی دیدیم که روی جاده چه می گذرد. پل کوتاهی روی یک کانال منفجر شده بود، ولی ما از باقی مانده دهانه پل بالا رفتیم و از کانال گذشتیم. از جلو صدای تیراندازی شنیدیم.
در امتداد خط آهن رفتیم. در هر دو سوی ما دشت خیس گسترده بود. جلو، آن سوی دشت، تپه یودین پیدا بود. بام خانه ها از قلعه ای که روی تپه بود به اطراف پراکنده می شد. برج ناقوس و برج ساعت را می دیدم. درخت های توت بسیاری در دشت بود. جلو، جایی را دیدم که خط آهن قطع شده بود. تراورس ها هم کنده شده و به پایین خاکریز پرت شده بود.
آیمو گفت: «درازکش!» خودمان را کنار خاک ریز انداختیم. یک گروه دوچرخه سوار دیگر از جاده می گذشتند. من از روی لبه نگاه کردم و آنها را دیدم.
آیمو گفت: «مارو دیدند، ولی همین طور رفتند.» بونلو گفت: «سرکار، ما اون بالا آخرش کشته می شیم.» |
گفتم: «ما رو نمی خوان. دنبال چیزهای دیگه میگردند. اگه یکهو رو سرمون سبز بشن، خطرش بیشتره.» بونلو گفت: «من ترجیح میدم که همین جا مخفی راه برم.»
خیلی خوب. ما روی خط راه می ریم.» آیمو پرسید: «خیال می کنین بالاخره می تونیم از اینجا در بریم؟»
معلومه. هنوز خیلی نیومده اند. تاریک که شد از اینجا در می ریم.» «اون ماشین ستاد اینجا چه کار می کرد؟»
گفتم: «خدا میدونه.» همان بالا روی خط راه را ادامه دادیم. بونلو از راه رفتن توی گل های پایین خاکریز خسته شد و آمد بالا، همراه ما. اکنون خط آهن از جاده جدا می شد و به سوی جنوب می رفت و ما نمی دیدیم که روی جاده چه می گذرد. پل کوتاهی روی یک کانال منفجر شده بود، ولی ما از باقی مانده دهانه پل بالا رفتیم و از کانال گذشتیم. از جلو صدای تیراندازی شنیدیم.