ولی اگر هم می زدند، به واسطه سر و صدای رودخانه ما صدایشان را نمی شنیدیم. رفتند و در جاده از نظر ناپدید شدند.
آیمو گفت: «یا حضرت.» پیانی گفت: «آلمانی بودند. اینها اتریشی نبودند.»
من گفتم: «چرا اینجا کسی نیست جلوشون رو بگیره؟ چرا پل رو منفجر نکرده اند؟ چرا سراسر پشت این خاکریز مسلسل نیست؟»
بونلو گفت: «شما بگین، سرکار.» | خیلی خشمناک بودم.
همه ش مسخره بازیه. اون پایین یک پل کوچیک رو خراب می کنند، اینجا پل روی جاده اصلی رو باز می دارند. پس کجارفته اند؟ اصلا نمی خوان جلو این هارو بگیرند؟» |
بونلو گفت: «شما به ما بگین، سرکار.» در دهنم را بستم. به من مربوط نبود. تنها کاری که می بایست بکنم این بود که آن سه آمبولانس را به پوردنونه برسانم، و در این کار وامانده بودم. اکنون تنها کاری که می بایست بکنم این بود که خودم را به پوردنونه برسانم.
احتمال داشت که حتی به یودین هم نتوانم برسم. به جهنم که نمی توانستم. کاری که می بایست کرد این بود که آرام باشم و تیر نخورم یا اسیر نشوم.
از پیانی پرسیدم: «پس کو آن قمقمه ای که باز کردی؟» قمقمه را به من داد. جرعة ممتدی نوشیدم. گفتم: «می تونیم راه بیفتیم. گرچه عجله ای در کار نیست. می خواین چیزی بخورین؟»| بونلو گفت: «اینجا جای موندن نیست.»
خیلی خوب. پس راه می افتیم.» بهتر نیست همین ور راه بریم - مخفی.» | بهتره از بالا راه بریم. ممکنه از روی این پل هم بیان. نمی خوایم یکهو
آیمو گفت: «یا حضرت.» پیانی گفت: «آلمانی بودند. اینها اتریشی نبودند.»
من گفتم: «چرا اینجا کسی نیست جلوشون رو بگیره؟ چرا پل رو منفجر نکرده اند؟ چرا سراسر پشت این خاکریز مسلسل نیست؟»
بونلو گفت: «شما بگین، سرکار.» | خیلی خشمناک بودم.
همه ش مسخره بازیه. اون پایین یک پل کوچیک رو خراب می کنند، اینجا پل روی جاده اصلی رو باز می دارند. پس کجارفته اند؟ اصلا نمی خوان جلو این هارو بگیرند؟» |
بونلو گفت: «شما به ما بگین، سرکار.» در دهنم را بستم. به من مربوط نبود. تنها کاری که می بایست بکنم این بود که آن سه آمبولانس را به پوردنونه برسانم، و در این کار وامانده بودم. اکنون تنها کاری که می بایست بکنم این بود که خودم را به پوردنونه برسانم.
احتمال داشت که حتی به یودین هم نتوانم برسم. به جهنم که نمی توانستم. کاری که می بایست کرد این بود که آرام باشم و تیر نخورم یا اسیر نشوم.
از پیانی پرسیدم: «پس کو آن قمقمه ای که باز کردی؟» قمقمه را به من داد. جرعة ممتدی نوشیدم. گفتم: «می تونیم راه بیفتیم. گرچه عجله ای در کار نیست. می خواین چیزی بخورین؟»| بونلو گفت: «اینجا جای موندن نیست.»
خیلی خوب. پس راه می افتیم.» بهتر نیست همین ور راه بریم - مخفی.» | بهتره از بالا راه بریم. ممکنه از روی این پل هم بیان. نمی خوایم یکهو