نام کتاب: وداع با اسلحه
«ماشین ستاد؟» « آره.» «یا حضرت مریم!» |
دیگران هم آمدند و همگی پشت خاکریز گلی قوز کردیم. به آن سوی خط آهن، به پل، ردیف درختها، و نهر آب و جاده نگاه می کردیم.
سرکار، پس فکر میکنین حساب مون پاکه؟»
نمی دونم. همین قدر می دونم یک ماشین ستاد آلمانی از اون جاده رفت.» |
احساس نمیکنین عجیبه، سرکار؟ احساسات عجیب و غریب به سرتون نزده؟ »
بونلو، مسخرگی در نیار» |
پیانی پرسید: «یه خورده مشروب چه طوره؟ اگر هم حساب مون پاک باشه، باز هم می تونیم یه خورده مشروب بخوریم.» قمقمه اش را از قلاب در آورد و درش را برداشت.
آیمو گفت: «نگاه! نگاه!» و به جاده اشاره کرد. در طول بالای پل سنگی، یک ردیف کلاه خود آلمانی را دیدیم که حرکت می کردند. خودها به جلو خم شده بودند و روان، تقریبأ وهم آسا، جلو می رفتند. از پل که
جدا شدند آنها را دیدیم. سربازهای دوچرخه سوار بودند. من چهره های دو نفر نخستین را دیدم. گلگون و سالم می نمودند. کلاهخودهای شان تا پایین پیشانی و دو سوی چهره های شان پایین آمده بود. تفنگ هاشان با گیره به تنه دوچرخه هاشان بند بود. نارنجکها به کمربندشان آویخته بود. خودها و اونیفورم های خاکستری شان تر بود و نرم می راندند و به جلو و هردو سو نگاه می کردند. دو تا آمدند، بعد چهارتا به ستون یک، بعد دوتا، بعد تقریبا دوازده تا، بعد دوازده تای دیگر - بعد یکی تنها. حرف نمی زدند،

صفحه 253 از 395