نام کتاب: وداع با اسلحه
آیمو گفت: «آنارشیست رو باش. خودش رو اول بفرستین.» | گفتم: «من میرم. مین گذاری که نکرده اند که با یه آدم منفجر بشه.» پیانی گفت: «دیدی؟ این رو میگن مغز. تو چرا مغز نداری، آنارشیست؟ » بونلو گفت: «اگه من مغز داشتم که اینجا نبودم.» آیمو گفت: «سرکار، این خوب راهیه.»
گفتم: «آره، خوب راهیه.» اکنون به پل نزدیک شده بودیم. آسمان دوباره ابری شده بود و کمی باران می بارید. پل دراز و محکم می نمود. از پشته بالا رفتیم.
گفتم: «یکی یکی بیاین،» و روی پل راه افتادم. مواظب ریل ها و تراورس ها بودم که ناگهان به سیمی ناخن بند نکنم یا نشانه ای از مواد منفجره نباشد؛ اما هیچ چیزی ندیدم. از شکاف های میان تراورس ها، آن پایین، رودخانه پیدا بود که گل آلود و تند جریان داشت. جلو، آن سوی زمین های خیس، شهریودین را زیر باران می دیدم. از آن سوی پل به عقب نگاه کردم. کمی بالاتر پل دیگری روی رودخانه بود. همچنان که می پاییدم، یک ماشین به رنگ خاکی زرد، از آن گذشت. دو طرف پل بلند بود و بدنه ماشین، هنگامی که روی پل بود، دیده نمی شد. ولی کله راننده و آن که پهلویش نشسته بود و دو نفر روی صندلی عقب دیده می شد. همه کلاه خود آلمانی به سر داشتند. بعد ماشین از پل گذشت و در پشت درخت ها و ماشین های رها شده روی جاده ناپدید شد. من برای آیمو که داشت از پل میگذشت، و برای دیگران دست تکان دادم که بیایند. پایین رفتم و پشت خاکریز خط آهن قوز کردم. آیمو با من پایین آمد.
پرسیدم: «ماشین رو دیدی؟» «نه، مواظب شما بودیم.» یک ماشین ستاد آلمان ها از روی پل اون وری گذشت.»

صفحه 252 از 395