نام کتاب: وداع با اسلحه
فصل سی ام
چندی بعد در جاده ای بودیم که به رودخانه ای می رفت. خط درازی از کامیونها و گاری های رها شده روی جاده بود که به پل می پیوست. هیچ کس دیده نمی شد. رودخانه پرآب بود و پل از وسط منفجر شده بود؛ طاق سنگی آن در رودخانه افتاده بود و آب شیر چای رنگ از روی آن می رفت. ما تا لب رودخانه رفتیم. در جست و جوی جایی بودیم که از آب بگذریم. می دانستم که آن بالا یک پل راه آهن هست و فکر کردم که شاید بتوانیم از آنجا بگذریم. راه خیس و پرگل بود. هیچ سربازی ندیدیم؛ فقط کامیون ها و انبارهای متروک دیدیم. در طول ساحل رودخانه هیچ چیز و هیچ کس نبود، جز بته های خیس و زمین گل شده. از روی ساحل رودخانه رفتیم و سرانجام پل راه آهن را دیدیم.
آیمو گفت: «چه پل قشنگی.» یک پل آهنی ساده و دراز بود که بر فراز آنچه معمولا بستر خشک رودخانه بود کشیده بودند.
گفتم: «بهتره عجله کنیم، تا منفجرش نکرده اند از روش رد شیم.» پیانی گفت: «کسی نیست که منفجرش کنه. همه شون رفته اند.» |
بونلو گفت: «احتمال داره مین گذاری کرده باشند. سرکار شما اول رد بشین.»

صفحه 251 از 395