نام کتاب: وداع با اسلحه
ماشین های خودمان را می دیدم که توی زمین گیر کرده بودند. پیانی هم به عقب نگاه کرد.
گفت: «باید یه جاده بسازند تا بتونند این ماشین ها رو در بیارند.» بونلو گفت: «کاشکی حالا دوچرخه داشتیم.» آیمو پرسید: «تو امریکا هم دوچرخه سوار می شن؟»|
می شدند.»
آیمو گفت: «اینجا، دوچرخه چیز خیلی خوبیه. یک دونه دوچرخه کلی ارزش داره.»
بونلو گفت: «کاشکی حالا دوچرخه داشتیم. من راه برو نیستم.»
پرسیدم: «این صدای گلوله ست؟» فکر می کردم که از راه دوری صدای گلوله می شنوم.
آیمو گفت: «نمی دونم.» گوش داد. گفتم: «این طور خیال می کنم.» | پیانی گفت: «اولین چیزی که خواهیم دید سوارنظامه.»
گمون نکنم سوارنظام داشته باشند.»
بونلو گفت: «خداکنه نداشته باشند. من نمی خوام به نیزه هیچ سواری گیر کنم.»
پیانی گفت: «سرکار، شما عجب اون گروهبان رو با گلوله زدین.» با سرعت می رفتیم.
بونلو گفت: «من کشتمش. من هیچ کس رو تو این جنگ نکشته بودم، همیشه دلم می خواست به گروهبان بکشم.»
پیانی گفت: «چه جور هم کشتیش. وقتی کشتیش چندون با سرعت پرواز نمی کرد.» |
باشه، این چیزی ست که هرگز یادم نمی ره. من یک گروهبان کشته ام.»

صفحه 249 از 395