نام کتاب: وداع با اسلحه
سر نگاه کردم. گروهبان با زیر پیراهن چرک و آستین بلندش، دراز به دراز افتاده بود. من با پیانی سوار شدم و راه افتادیم. می خواستیم بکوشیم از میان دشت بگذریم. هنگامی که جاده وارد دشت شد، من پیاده شدم و
جلو رفتم. اگر می توانستیم از دشت بگذریم، در آن سوی دیگر یک جاده بود. نمی توانستیم بگذریم. دشت شل و گل بود و قابل اتومبیل رانی نبود. هنگامی که ماشین ها بالاخره کاملا متوقف شدند، و چرخها تا کاسه توی گل فرورفتند، آنها را رها کردیم و پیاده به قصد یودین راه افتادیم.
هنگامی که به جاده ای که دور می زد و به جاده اصلی می رفت رسیدیم، من امتداد آن را به آن دو دختر نشان دادم.
گفتم: «از این راه برین. بالاخره یه عده ای رو می بینین.» به من نگاه کردند. کیف بغلی ام را در آوردم و به هر کدام یک اسکناس ده لیری دادم. گفتم: «از این راه برین. دوست! قوم و خویش!» و اشاره کردم.
آنها نفهمیدند، اما پول را محکم گرفتند و در جاده راه افتادند. به عقب نگاه می کردند؛ انگار می ترسیدند که من پول را پس بگیرم. آنها را پاییدم که در جاده می رفتند. شالهای پشمی شان را محکم دور خود پیچیده بودند و بر می گشتند ترسان به ما نگاه می کردند. سه راننده می خندیدند.
بونلو پرسید: «سرکار به من چقدر میدین که از اون طرف برم؟» | گفتم: «اگه بگیرنشون بهتره با یه عده از مردم باشند تا این که تنها.»
بونلو گفت: «شما دویست لیر به من بدین، من برمیگردم یک راست به طرف اتریشی ها می رم.»|
پیانی گفت: «ازت میگیرنش.» آیمو گفت: «شاید جنگ تموم شد.» |
تا آنجا که می توانستیم در جاده تند می رفتیم. خورشید می کوشید ظاهر شود. درخت های توت کنار جاده بود. از میان درخت ها دو تنه بزرگ

صفحه 248 از 395