نام کتاب: وداع با اسلحه
شد. دخترها در حدود چهل متری بالای جاده روی یک دیوار سنگی نشسته بودند.
بونلو پرسید: «سرکار میگین چه کار کنیم؟»
گفتم: «یه بار دیگه گودال می کنیم، با شاخ و برگ درختها امتحان می کنیم.» در امتداد جاده نگاه کردم. تقصیر از من بود. من آنها را به اینجا آورده بودم. خورشید تقریبا از پشت ابرها در آمده بود و جسد گروهبان دراز به دراز پهلوی حصار افتاده بود. |
گفتم: «کت و کلاه یارو رو زیر چرخ می اندازیم.» بونلو رفت آنها را بیاورد. من به بریدن شاخه های درخت پرداختم و آیمو و پیانی زمین جلوی چرخ ها و میان آنها را روبیدند. من بارانی گروهبان را بریدم، بعد آن را از وسط جر دارم و توی گل زیر چرخها جا دادم. بعد شاخه ها را انباشتم که چرخ به آنها گیر کند. برای شروع حاضر بودیم و آیمو سوار شد و پشت فرمان نشست و ماشین را روشن کرد. چرخها چرخید و ما هل دادیم ولی فایده ای نداشت.
گفتم: «کارش ساخته ست. بارتو، توی ماشین چیزی هست که بخوای؟»
آیمو با بونلو سوار شد، قالب پنیر و دو شیشه شراب و بارانی اش را با خودش برد. بونلو پشت چرخ نشسته بود و جیبهای بارانی گروهبان رامی جست
گفتم: «بهتره این بارانی رو بندازی دور. باکره های بارتو چی می شن؟»
پیانی گفت: «می تونند عقب سوار شن. گمون نمیکنم راه درازی بریم.)
من در عقب آمبولانس را باز کردم.
گفتم: «یالا. برین تو.» آن دو دختر بالا رفتند و در گوشه ای نشستند. چنان می نمود که به تیراندازی توجه نکرده اند. به امتداد جاده در پشت

صفحه 247 از 395