نام کتاب: وداع با اسلحه
حصار دراز شد. بونلو برگشت و تپانچه را به من داد.
گفت: «مادرقحبه.» به سوی گروهبان نگاه کرد. «سرکار دیدین چه طور زدمش؟ »
گفتم: «باید هرچه زودتر بته جمع کنیم. اون یکی دیگه هم گلوله خورد؟»
آیمو گفت: «فکر نمی کنم. دور بود، با هفت تیر نمی شد زدش.» |
پیانی گفت: «کثافت پست فطرت.» همه ما داشتیم شاخه و ترکه می بریدیم. همه چیز را از ماشین بیرون آورده بودیم. بونلو جلو چرخ ها را می کند. هنگامی که حاضر شدیم، آیمو ماشین را روشن کرد و کلاچ گرفت. چرخها درجا چرخیدند و گل و خاشاک به عقب پاشیدند. من و بونلو آن قدر هل دادیم تا احساس کردیم بند از بندمان دارد باز می شود. ماشین تکان نخورد.
گفتم: «بارتو، عقب و جلو بزن.»|
آیمو عقب زد، بعد جلو زد. چرخها فقط فروتر رفتند. بعد ماشین دوباره روی دیفرنسیل نشست و چرخها در چاله هایی که ایجاد کرده بودند آزادانه چرخیدند. من قدم را راست کردم.
گفتم: «با طناب میکشیم ببینیم چی می شه.» سرکار، گمون نکنم فایده ای داشته باشه. مستقیم که نمی شه کشیدش.» گفتم: «باید امتحان کنیم. جور دیگه درنمی آد.»
ماشین های پیانی و بونلو فقط می توانستند در آن جاده باریک رو به جلو بروند. هردو ماشین را با طناب به هم بستیم و کشیدیم. چرخها فقط از پهلو رو به دیواره چاله کشیده می شدند.
داد زدم: «فایده نداره. دست نگه دار.» پیانی و بونلو از ماشین هاشان پیاده شدند و برگشتند. آیمو هم پیاده
((

صفحه 246 از 395