نام کتاب: وداع با اسلحه
یکی شان گفت: «ما باید بریم.» گفتم: «مشغول شید. بته جمع کنید.» |
گفت: «ما باید بریم.» دیگری هیچ نگفت. شتاب داشتند که راه بیفتند. به من نگاه نمی کردند.
گفتم: «به شما امر میکنم برگردید پیش ماشین بته جمع کنید.»
گروهبان اولی چرخید: «ما باید راه خودمون رو بریم. چند دقیقه دیگه دخل شما رو می آرند. شما نمی تونین به ما امر بکنین، شما افسر ما نیستین.»
گفتم: «من به شما امر می کنم بته جمع کنید.» برگشتند و در جاده راه
افتادند.
گفتم: «ایست.» در جاده گل آلودی که دو سویش حصار داشت، همچنان رفتند. صدا زدم: «به شما فرمان ایست میدم.» کمی تندتر رفتند. جلد کمربندم را باز کردم، تپانچه را در آوردم و به آن که بیشتر حرف زده بود نشانه رفتم و آتش کردم. تیر به خطا رفت و هر دو پا به دو گذاشتند. سه بار آتش کردم و یکی را انداختم. آن دیگری از میان حصار رفت و ناپدید شد. همچنان که در دشت میدوید، از لای حصار به سوی او آتش کردم. تپانچه خالی شد و یک شانه دیگر در آن گذاشتم. دیدم زیاد دور شده است و نمی توان به گروهبان دومی تیراندازی کرد. دور از ما، سرش را پایین انداخته بود و میان دشت میدوید. شروع کردم به پر کردن شانه ای که خالی بود. بونلو آمد.
گفت: «بذار برم خلاصش کنم.» تپانچه را به او دادم و او رفت به سوی گروهبان رسته مهندسی، که دمر روی جاده خوابیده بود. بونلو خم شد، لوله تپانچه را روی سر گروهبان گذاشت و ماشه را کشید. تپانچه در نرفت.
گفتم: «باید گلنگدنش رو بکشی.» بولو کشید و دوبار آتش کرد. پاهای گروهبان را گرفت و او را به کنار جاده کشید، به طوری که گروهبان پهلوی

صفحه 245 از 395