فصل بیست و نهم
هنگام ظهر، در یک جادۂ گل آلود، تا آنجا که می توانستیم حساب کنیم ده کیلومتر مانده به پودین، گیر کرده بودیم. پیش از ظهر باران بند آمده بود و سه بار صدای هواپیماها را شنیده بودیم که می آمدند، آنها را دیده بودیم که از روی سرمان می گذشتند، پاییده بودیم که به سوی چپ می رفتند، و شنیده بودیم که روی جاده اصلی بمب می ریختند. ما در شبکه ای از جاده های فرعی گشته بودیم و از جاده های زیادی که به بن بست رسیده بود رفته بودیم؛ اما همیشه، با عقب زدن و پیدا کردن جاده دیگر به یودین نزدیک تر شده بودیم. اکنون ماشین آیمو، هنگام عقب زدن برای این که از یک جاده بن بست بیرون برویم، کنار جاده توی زمین شل رفته بود و چرخهایش، با چرخیدن، فروتر و فروتر رفته بود تا این که ماشین روی دیفرنسیل توی گل نشسته بود. اکنون کاری که می بایست کرد این بود که جلو چرخها را بروبیم و شاخ و برگ و بته آنجا بگذاریم تا زنجیر به آنها بند شود و بعد هل بدهیم تا وقتی که ماشین روی جاده برود. همه ما دور و بر ماشین جمع شدیم. دو گروهبان به ماشین نظر انداختند و چرخها را برانداز کردند. بعد بدون یک کلمه حرف راه افتادند. من دنبال شان رفتم.
گفتم: «بیایید اینجا. یه خورده بته جمع کنید.»
هنگام ظهر، در یک جادۂ گل آلود، تا آنجا که می توانستیم حساب کنیم ده کیلومتر مانده به پودین، گیر کرده بودیم. پیش از ظهر باران بند آمده بود و سه بار صدای هواپیماها را شنیده بودیم که می آمدند، آنها را دیده بودیم که از روی سرمان می گذشتند، پاییده بودیم که به سوی چپ می رفتند، و شنیده بودیم که روی جاده اصلی بمب می ریختند. ما در شبکه ای از جاده های فرعی گشته بودیم و از جاده های زیادی که به بن بست رسیده بود رفته بودیم؛ اما همیشه، با عقب زدن و پیدا کردن جاده دیگر به یودین نزدیک تر شده بودیم. اکنون ماشین آیمو، هنگام عقب زدن برای این که از یک جاده بن بست بیرون برویم، کنار جاده توی زمین شل رفته بود و چرخهایش، با چرخیدن، فروتر و فروتر رفته بود تا این که ماشین روی دیفرنسیل توی گل نشسته بود. اکنون کاری که می بایست کرد این بود که جلو چرخها را بروبیم و شاخ و برگ و بته آنجا بگذاریم تا زنجیر به آنها بند شود و بعد هل بدهیم تا وقتی که ماشین روی جاده برود. همه ما دور و بر ماشین جمع شدیم. دو گروهبان به ماشین نظر انداختند و چرخها را برانداز کردند. بعد بدون یک کلمه حرف راه افتادند. من دنبال شان رفتم.
گفتم: «بیایید اینجا. یه خورده بته جمع کنید.»