نام کتاب: وداع با اسلحه
« تو زیرزمین. پیانی شراب هم پیدا کرد، با سیب» ناشتایی خوبی می شه.»
پیانی داشت سنبه چوبی را از سر قرابه شراب که دورش با پوشال پوشیده بود در می آورد. قرابه را کج کرد و یک بادی مسی را پر کرد.
گفت: «بوش که خوبه. بارتو، چند تا پیاله هم پیدا کن.» دو گروهبان داخل شدند. بونلو گفت: «سرگروهبان یه خورده پنیر بخورین.»|
یکی از گروهبانها همچنان که پنیرش را می خورد و یک پیاله شراب می نوشید، گفت: «ما باید بریم.» | بونلو گفت: «می ریم. نگران نباشین.» | من گفتم: «لشگر همیشه با شکم حرکت میکنه.» گروهبان پرسید: «چی؟»
بهتره بخوریم.» بله، ولی وقت قیمتیه.» پیانی گفت: «به نظرم این مادرقحبه ها خوراکشون رو خورده اند.» گروهبان ها به او نگاه کردند. از همه ما نفرت داشتند.
یکی از آنها از من پرسید: «شما راه رو بلدین؟ » گفتم: «نه.» به یکدیگر نگاه کردند. اولی گفت: «باید حرکت کنیم.»
گفتم: «داریم حرکت میکنیم دیگه.» یک پیاله دیگر از شراب قرمز نوشیدم. پس از پنیر و سیب، مزه بسیار خوبی می داد.
گفتم: «پنیر رو بیارین.» و بیرون رفتم. بونلو بیرون آمد، قرابه بزرگ شراب را هم با خودش آورد.
گفتم: «این خیلی گنده س.» با تأسف به آن نگاه کرد.

صفحه 242 از 395