که کاروان عقب نشینی از آن می گذشت. آن دو گروهبان به درون خانه نگاه می کردند. دخترها بیدار شده بودند و به حیاط و چاه و دو آمبولانس بزرگی که جلو خانه نگه داشته بودند و سه راننده ای که سر چاه بودند نگاه می کردند. یکی از گروهبانها از خانه بیرون آمد و یک ساعت دیواری در دست داشت.
گفتم: «بر بذار سر جاش.» به من نگاه کرد، به درون خانه رفت و بدون ساعت بیرون آمد.
پرسیدم: «رفیقت کجاست؟»
رفت مستراح.» خودش رفت بالا و روی صندلی آمبولانس نشست. می ترسید او را جا بگذاریم.
بونلو پرسید: «سرکار، با ناشتایی چه طورین؟ می تونیم یه چیزی بخوریم. زیاد طول نمیکشه.»
به نظر تو این راه از اون طرف که ادامه داره بالاخره به یه جایی می رسه؟» معلومه.»
خیلی خوب پس بخوریم.» پیانی و بونلو به درون خانه رفتند.
آیمو به دخترها گفت: «یالا.» دستش را دراز کرد تا آنها را برای پیاده شدن کمک کند. خواهر بزرگتر سرش را تکان داد. نمی خواستند به یک خانه متروک داخل شوند. به دنبال ما نگاه کردند.
آیمو گفت: «نمی شه باشون تا کرد.» با هم به درون خانه دهقانی رفتیم. خانه بزرگ و تاریک بود و احساس جاماندگی داشت. بونلو و پیانی در آشپزخانه بودند.
پیانی گفت: «چندون خوردنیی پیدا نمی شه. خونه رو روفتهاند.» بو نلو یک قالب بزرگ و سفید پنیر را روی میز سنگین آشپزخانه ورقه ورقه برید.
پنیر کجا بود؟ »
گفتم: «بر بذار سر جاش.» به من نگاه کرد، به درون خانه رفت و بدون ساعت بیرون آمد.
پرسیدم: «رفیقت کجاست؟»
رفت مستراح.» خودش رفت بالا و روی صندلی آمبولانس نشست. می ترسید او را جا بگذاریم.
بونلو پرسید: «سرکار، با ناشتایی چه طورین؟ می تونیم یه چیزی بخوریم. زیاد طول نمیکشه.»
به نظر تو این راه از اون طرف که ادامه داره بالاخره به یه جایی می رسه؟» معلومه.»
خیلی خوب پس بخوریم.» پیانی و بونلو به درون خانه رفتند.
آیمو به دخترها گفت: «یالا.» دستش را دراز کرد تا آنها را برای پیاده شدن کمک کند. خواهر بزرگتر سرش را تکان داد. نمی خواستند به یک خانه متروک داخل شوند. به دنبال ما نگاه کردند.
آیمو گفت: «نمی شه باشون تا کرد.» با هم به درون خانه دهقانی رفتیم. خانه بزرگ و تاریک بود و احساس جاماندگی داشت. بونلو و پیانی در آشپزخانه بودند.
پیانی گفت: «چندون خوردنیی پیدا نمی شه. خونه رو روفتهاند.» بو نلو یک قالب بزرگ و سفید پنیر را روی میز سنگین آشپزخانه ورقه ورقه برید.
پنیر کجا بود؟ »