نام کتاب: وداع با اسلحه
چندون به درد نمی خورند، باید یه نفر پیدا کنی که بتونه هل بده.» آیمو گفت: «می تونند برن عقب ماشین. به قدر کافی جا هست.»
گفتم: «اگر دوست داری بمونند، حرفی نیست. به آدم چارشونه پیدا کن که بتونه هل بده.»
آیمو لبخند زد: «از برساگلیریها سوارکنیم. پهن ترین شونه هارو اونها دارند. شونه هاشون رو وجب می کنند. سرکار، شما حالتون چه طوره؟»
«خوبم. تو چه طوری؟» «خوبم، اما خیلی گرسنه ام.»
اون جاده بالاخره باید به یه جایی برسه. نگه می داریم، یه چیزی می خوریم.» |
سرکار، پاتون چه طوره؟»
گفتم: «خوبه.» همچنان که روی رکاب ایستاده بودم و به جلو نگاه میکردم ماشین پیانی را دیدم که از کاروان خارج شد و در جاده فرعی باریک راه افتاد. ماشین از لابلای شاخه های لخت ردیف جاده پیدا بود. بونلو هم پیچید و به دنبال او رفت و بعد آیمو از کاروان بیرون رفت و به دنبال آن دو آمبولانس که جلو ما می رفتند؛ در آن جاده تنگ میان دو حصار راه افتادیم. جاده به یک خانه روستایی می رسید. پیانی و بونلو را که در حیاط خانه نگه داشته بودند پیدا کردیم. خانه پست و دراز بود و جلو درش داربستی داشت که روی آن شاخه های مو گسترده بود. یک چاه در حیاط بود که پیانی داشت از آن آب می کشید که رادیاتورش را پر کند. آن همه راندن با دنده یک رادیاتور را جوش آورده بود. خانه روستایی متروک بود. به جاده پشت سرمان نگاه کردم، خانه روی پشتهای برفراز دشت بود، و از آنجا می توانستیم اطراف را ببینیم، و جاده و حصارها و کشتزارها و ردیف درختهای کنار جاده اصلی را می دیدیم

صفحه 240 از 395