نام کتاب: وداع با اسلحه
که ما را به جایی نبرد. من این جاده ها را به یاد نداشتم، چون که همیشه با ماشین در جاده اصلی با سرعت زیاد از کنارشان گذشته بودم و آنها به ظاهر همه مثل هم بودند. اما می دانستم که اگر بخواهیم به مقصد برسیم باید از میان همین جاده ها یکی را پیدا کنیم.
نه هیچ کس می دانست که اتریشی ها کجا هستند و نه کسی از اوضاع خبر داشت؛ ولی من یقین داشتم که اگر باران بند بیاید و هواپیماها سر برسند و به آن کاروان حمله کنند، کار تمام است. همین قدر کافی بود که چند نفر کامیون شان را رها کنند یا چند اسب کشته شود تا حرکت روی جاده به کلی قفل شود.
اکنون باران چندان تند نمی بارید و من فکر کردم ممکن است بند بیاید. از کنار جاده به جلو رفتم و هنگامی که به یک جاده کوچک رسیدم که از میان دو دشت به سوی شمال می رفت و هردو سویش را درختها حصار کشیده بودند، فکر کردم بهتر است از همین جاده برویم و با شتاب به ماشین ها برگشتم. به بیانی گفتم که به آن جاده بپیچد و به عقب رفتم تا به بونلو و آیمو هم بگویم.
گفتم: «اگر این جاده بالاخره یه جایی سر درنیاورد، می تونیم برگردیم باز خودمون رو جا کنیم.»
بونلو پرسید: «پس اینها رو چه کار کنیم؟» دو تا سرگروهبان هاش پهلوی او روی صندلی نشسته بودند. ریش شان نتراشیده بود ولی هنوز، در آن صبح زود، قیافه نظامی داشتند.
گفتم: «برای هل دادن به درد می خورند.» به عقب رفتم و به آیمو گفتم که می خواهیم دشت را میانبر بزنیم.
آیمو پرسید: «پس این اهل و عیال باکره من چی می شن؟» آن دو دختر خواب بودند.

صفحه 239 از 395