گفتم: «داشتم چرت می زدم.» به ساعتم نگاه کردم. ساعت سه پس از نیمه شب بود. دستم را به پشت صندلی دراز کردم تا شیشه باربرا را بردارم.
پیانی گفت: «شما داشتید بلند بلند حرف می زدید.» | گفتم: «داشتم به زبون انگلیسی خواب می دیدم.»
باران داشت آرام می گرفت و ما می رفتیم. پیش از روشنایی باز ایستادیم و هنگامی که هوا روشن شد روی برآمدگی دشت بودیم و من جاده عقب نشینی را که جلومان تا فاصله دور گسترده بود، دیدم. همه کاروان بی حرکت ایستاده بود و فقط پیاده نظام از لابلای آن می گذشت. باز راه افتادیم، ولی سرعت حرکت را در روشنایی که دیدیم، فهمیدیم که اگر بخواهیم عاقبت به یودین برسیم، باید جاده اصلی را رها کنیم و از راهی دشت را میانبر بزنیم.
شب، روستاییان بسیاری از جاده های دشت به کاروان پیوسته بودند و در کاروان گاری هایی بود که اثاثه خانه می کشیدند؛ آیینه ها از لای تشکها رو به بالا نور می انداختند و مرغها و اردک ها به گاریها آویخته بودند.
روی گاری جلو ما، یک چرخ خیاطی زیر باران بود. روستاییان قیمتی ترین اثاثه شان را با خودشان آورده بودند. روی بعضی از گاریها زیر باران، زنها توی هم چپیده بودند و دیگران همراه گاری ها، تا آنجا که می توانستند چسبیده به آنها، پیاده می رفتند. اکنون در کاروان سگ هایی بودند که همچنان که کاروان می رفت، زیر گاری ها حرکت می کردند. جاده گل شده بود. نهرهای کنار جاده پر از آب بود و در پشت درخت هایی که کنار جاده صف کشیده بودند زمین بیش از آن خیس و خمیر می نمود که بتوان از آن گذشت. از ماشین پیاده شدم و قدری در جاده جلو رفتم، در جست وجوی جایی بودم که بتوانم جلو را ببینم و یک جاده فرعی پیدا کنم که از میان دشت بگذرد. می دانستم که جاده فرعی بسیار است، اما جاده ای نمی خواستم
پیانی گفت: «شما داشتید بلند بلند حرف می زدید.» | گفتم: «داشتم به زبون انگلیسی خواب می دیدم.»
باران داشت آرام می گرفت و ما می رفتیم. پیش از روشنایی باز ایستادیم و هنگامی که هوا روشن شد روی برآمدگی دشت بودیم و من جاده عقب نشینی را که جلومان تا فاصله دور گسترده بود، دیدم. همه کاروان بی حرکت ایستاده بود و فقط پیاده نظام از لابلای آن می گذشت. باز راه افتادیم، ولی سرعت حرکت را در روشنایی که دیدیم، فهمیدیم که اگر بخواهیم عاقبت به یودین برسیم، باید جاده اصلی را رها کنیم و از راهی دشت را میانبر بزنیم.
شب، روستاییان بسیاری از جاده های دشت به کاروان پیوسته بودند و در کاروان گاری هایی بود که اثاثه خانه می کشیدند؛ آیینه ها از لای تشکها رو به بالا نور می انداختند و مرغها و اردک ها به گاریها آویخته بودند.
روی گاری جلو ما، یک چرخ خیاطی زیر باران بود. روستاییان قیمتی ترین اثاثه شان را با خودشان آورده بودند. روی بعضی از گاریها زیر باران، زنها توی هم چپیده بودند و دیگران همراه گاری ها، تا آنجا که می توانستند چسبیده به آنها، پیاده می رفتند. اکنون در کاروان سگ هایی بودند که همچنان که کاروان می رفت، زیر گاری ها حرکت می کردند. جاده گل شده بود. نهرهای کنار جاده پر از آب بود و در پشت درخت هایی که کنار جاده صف کشیده بودند زمین بیش از آن خیس و خمیر می نمود که بتوان از آن گذشت. از ماشین پیاده شدم و قدری در جاده جلو رفتم، در جست وجوی جایی بودم که بتوانم جلو را ببینم و یک جاده فرعی پیدا کنم که از میان دشت بگذرد. می دانستم که جاده فرعی بسیار است، اما جاده ای نمی خواستم