همدیگر نمی خوردند. گاری های دهاتی ها هم به درد نمی خورد. آن دو دختری که پهلوی بارتو بودند دخترهای قشنگی بودند. صحنه عقب نشینی
جای دو دختر باکره نیست. آن هم با کره واقعی. شاید هم خیلی مذهبی. اگر جنگ نبود، حالا شاید همه ما توی رخت خواب بودیم. توی رخت خواب سرم را می گذارم میخوابم. تخت خواب و تخته. سفت مثل تخته روی تخت خواب. حالا کاترین توی رخت خوابش خوابیده، میان دو ملافه، یکی زیر یکی رو. به کدام پهلویش خوابیده؟ شاید هم خواب نباشد. شاید دراز کشیده و دارد به من فکر می کند. بیا، بیا، ای باد غربی. خوب، آمد ولی نم نم باران نبود، باران تند بود که بارید. تمام شب بارید. معلوم بود که اوست که باران را این طور می بارد. نگاه کن. ای خدا یار من توی بغلم باشد و باز توی رخت خوابم باشم. یار من کاترین. یار عزیز من کاترین مثل باران ببارد. کاترین را با باد توی بغل من بینداز. خوب، حالا که گرفتارش هستیم. گرفتارش هستیم و نم نم باران هم آرامش نمی کند. به صدای بلند گفتم: «شب بخیر، کاترین. امیدوارم خوب بخوابی. عزیزم، اگه خیلی ناراحتی روی اون پهلو بخواب. حالا یه خورده آب خنک برات می آرم. یه خورده دیگه صبح میشه، دیگه این قد ناراحت نیست. متأسفم که این قد اذیتت میکنه. سعی کن بخوابی عزیزم.»
گفت من همه ش خواب بودم. تو تو خواب حرف میزدی. حالت خوبه؟ تو راس راستی اینجا هستی؟
البته که هستم. من از اینجا نمی رم. این موضوع میان ما جدایی نمی اندازه.
تو چه قدر شیرین و نازنینی. شب که از اینجا نمی ری، آره؟ البته که نمی رم. من همیشه اینجا هستم. هر وقت بخوای می آم. ..» پیانی بود؛ «باز راه افتادند.»
جای دو دختر باکره نیست. آن هم با کره واقعی. شاید هم خیلی مذهبی. اگر جنگ نبود، حالا شاید همه ما توی رخت خواب بودیم. توی رخت خواب سرم را می گذارم میخوابم. تخت خواب و تخته. سفت مثل تخته روی تخت خواب. حالا کاترین توی رخت خوابش خوابیده، میان دو ملافه، یکی زیر یکی رو. به کدام پهلویش خوابیده؟ شاید هم خواب نباشد. شاید دراز کشیده و دارد به من فکر می کند. بیا، بیا، ای باد غربی. خوب، آمد ولی نم نم باران نبود، باران تند بود که بارید. تمام شب بارید. معلوم بود که اوست که باران را این طور می بارد. نگاه کن. ای خدا یار من توی بغلم باشد و باز توی رخت خوابم باشم. یار من کاترین. یار عزیز من کاترین مثل باران ببارد. کاترین را با باد توی بغل من بینداز. خوب، حالا که گرفتارش هستیم. گرفتارش هستیم و نم نم باران هم آرامش نمی کند. به صدای بلند گفتم: «شب بخیر، کاترین. امیدوارم خوب بخوابی. عزیزم، اگه خیلی ناراحتی روی اون پهلو بخواب. حالا یه خورده آب خنک برات می آرم. یه خورده دیگه صبح میشه، دیگه این قد ناراحت نیست. متأسفم که این قد اذیتت میکنه. سعی کن بخوابی عزیزم.»
گفت من همه ش خواب بودم. تو تو خواب حرف میزدی. حالت خوبه؟ تو راس راستی اینجا هستی؟
البته که هستم. من از اینجا نمی رم. این موضوع میان ما جدایی نمی اندازه.
تو چه قدر شیرین و نازنینی. شب که از اینجا نمی ری، آره؟ البته که نمی رم. من همیشه اینجا هستم. هر وقت بخوای می آم. ..» پیانی بود؛ «باز راه افتادند.»